آراد تو 4 ماهگی

 

البته همه دلشون برای آراد تنگ میشد .... مخصوصاَ بابا که هر روز از سر کا یه بار هم خونه ی ما کرات میزنه و آرادی رو میبینه و بعد میره ... بعد از جریان سنتی آراد و قهرش با بابام  تازه اینجا باهم آشتی کردن  ... بنده خدا بابایی ام جرات نمیکنه توی خونه ما عینک بزنه .همون اول که میاد عینکش رو بر میداره ... چون اراد هر سری با دیدن بابا بغض میکرد و اشکاش همینطور میومد ... همچین مظلوم نمایی میکرد آدم دلش میخواست یه گاز ازش بگیره ....

اینهم موقعی که مامان داره برای آرادی کتاب " تولدت مبارک" رو میخونه ... وآرادی حسابی غرق تماشای عکسای رنگی این کتابه ...

این کوچولوی خندون... که ناز داره فراوون ... یه روزی مثل امروز ... دنیا اومد بی دندون .... راستی این بلوز قرمز دخترونه اش هم خاله الهامش براش خریده ... آخه خاله الی من که دختر نیستم ... بده .. برام حرف در میارن خاله...

 

ارادی وقتی واکسن 4 ماهگی اش رو زده و تب کرده...

/ 0 نظر / 110 بازدید