مامان  یه نذری داشت که باید ادا میکرد اونهم سفره حضرت ابوالفضل بود. البته خیلی وقت پیش به قول خودشون مرادشونو گرفته بودن و حالا هم باید دین شونو ادا میکردن. از طرفی همیشه این سفره  برای مامان  یکی از پر استرس ترین نذری هاست و خیلی برای برگزاری اش در اضظراب و نگرانیه که مبادا چیزی از قلم بیافته یا کم و کسری باشه و خوب در نیاد و از این حرفها. یک هفته مونده بود به نیمه شعبان و ما یه شب خونه مامان اینا بودیم که مامان از اینکه نذرش رو ادا نکرده ناراحت بود و منم پیشنهاد دادم واسه نیمه شعبان که درست یه هفته بعد میشد و بچه ها از تهران میومدن اراک میتونه نذرش رو ادا کنه. مامان هم قبول کرد و ما اول با بچه ها تو تهران هماهنگ کردیم و بعدشم زنگ زدیم قم به خاله اینا گفتیم که آیا میتونن واسه آخر هفته که تعطیلیه بیان اینجا و خلاصه قرار ما برای برگزاری نذری در چهارشنبه 13 خرداد مصادف با نیمه شعبان اوکی شد. مامان گفت خودش روضهخون سراغ داره و هماهنگ میکنه واسه اومدنش. چند روز گذشت و یکشنبه صبح مامان زنگ زد که اگه میتونم برم خونشون چون  10 کیلو پیاز برای پیاز داغ گرفته و برم کمکش خرد کنم و آماده کنیم واسه آخر هفته. منم رفتم. البته هنوز نه من و نه سهراب جریان  نی نی دوممون رو به خانواده هامون نگفتیم. خلاصه در حال آماده کردن پیاز ها بودم که مامان گفت افسون جان حالا روضه خون رو میگی زنگ بزنم بگم بیاد یا نه؟ من از کوره در رفتم که مگه هنوز برای چهارشنبه هماهنگ نکردی مامان؟ گفت نه . گفتم مادر من آخر هفته اینا سرشون شلوغه و همه مولودین . مگه من همون پنج شنبه نگفتم به یه نفر که میشناسی خبر بده بیاد. خلاصه گوشی رو برداشتم و حالا بگرد و بجور تا روضه خون یا خانم جلسه ای پیدا کن. مگه وقت دارن الان. همه از یه ماه قبل رزرو کرده بودن. خلاصهبه بدبختی به نفر پیدا شد که گفت چون نیمه شعبانه من مولودی میخونم و در آخر یه روضه برای حضرت ابوالفضل. ولی اگه بندازین فرداش که میشه شب جمعه بهتره چون تو نیمه شعبان که جشن و مولودیه بهتره رئضه نخونیم و یا گریه و زاری نکنیم!!! خلاصه ما هم قبول کردیم. از طرفی من با الهام و ساناز هم تو تهران تماس میگرفتم که برنامه اینطوریه و ... اما من که با کلی درد سر یکی رو پیدا کرده بودم و چقدر مامان حرص به جون من انداخت و از اون طرف هم ساناز برنامه گذاشته بود با دوستاشون و الناز اینا که همون پنج شنبه صبح برن شمال. من که واقعا داشت مخم سوت میکشید بالاخره با خانم جلسه ای واسه چهارشنبه ساعت 5 هماهنگ کردم . پیاز داغهای نذری هم خیلی خوشگل شدن و برگشتم خونه تا روز چهارشنبه. رویا و الهام هم سه شنبه اومدن واسه کمک . خلاصه کارهای نذری یکی یکی انجام شد ولی مامان از بس استرس داشت این استرس رو مستقیم به من میداد. سه شنبه شب خریدهامون کامل تموم شد. حلوا رو آماده و تزیین کردیم. خرماها رو توش گردو گذاشتیم و توی دیس ها چیدیم و شب برگشتیم خونه و با رویا تا دیروقت بیدار بودیم و تک و تعریف میکردیم. من به رویا جریان حاملگی ام رو گفتم و اون هم حسابی عصبانی شده بود که چرا به کسی چیزی نمیگم تا ازم مراقبت کنن و اینهمه کار رو چرا انجام دادم وقتی تو ماه اول بارداریم. خلاصه اینکه صبح زود روز چهارشنبه رفتیم خونه مامان اینا و شورع به بار کردن شله زرد و آش و عدس پلو کردیم. انصافا رویا دختر خاله جان سنگ تموم گذاشت و کلی کمک حال بود. خدا حفظش کنه ایشاله. خلاصه تا ساعت 2 ظهر ما سفره رو چیده بودیم و کل وسایل و نذری های سفره هم آماده بود. خداایشاله قبول کنه ولی نذری خیلی خوب برگزار شد. چنتا عکس از حال و هوای سفره مامان واستون بذارم حالشو ببرین

لطفا بقیه عکسهای سفره حضرت ابوالفضل رو در ادامه مطلب ببینید 


خب به سلامتی سفره مامان هم با خیر و خوشی برگزار شد اما من انصافا پوست انداختم . مامان تا همین امشب که سفره تموم شد انقدر تو خودش بود و بد اخلاقی میکرد که نگو. دیگه سفره که تموم شد و به خیر گذشت تازه مامان حالش جا اومد و رنگ و روش باز شد و شروع کرد به گفتن و خندیدن. مامانه دیگه.... با تمام این اخلاقاش عشق منه.... کلی بعدش با رویا والهام به مامان میگفتیم و میخندیدیم که چیا بهمون گفته و چیکار کرده تا سفره حضرت ابوالفضلش به سلامتی برگزار شده. کلی دور همی خوب بود و خوش گذشت.