از اونجایی که آرادی کلاس اول رو داره تموم میکنه من و بابا سهرابی دلمون میخواست که آرادی یه خواهر یا برادر داشته باشه . از قبل عید با هم مشورت کردیم و قرار گذاشتیم که امسال هم یه عضو جدید به خانواده سه نفری مون اضافه کنیم. برای من کلاس اول آراد خیلی اهمیت داره و دوست داشتم زمانی تصمیم بگیرم دومین نی نی مون رو بیارم که آراد یا کلاس اول رو پشت سر گذاشته باشه و یا در حال اتمامش باشه .خب برای همه ی مامانا تصمیم برای داشتن فرزند دوم،  به نظر من خیلی تصمیم بزرگیه و البته پر از ریسک. اما از اونجایی که من کلا با داشتن یه بچه مخالفم و اگه بهم نمیخندین راستش همیشه دوست داشتم  3تا بچه داشته باشم خیلی از این ریسک بدم نمیاومد و خدا هم خواست و من درست روز تولدم جواب آزمایش بارداری دومم مثبت بود!!! یعنی 28 اردیبهشت 1394 من دوباره مامان شدم ....البته حالا تا 9 ماه وقت دارم که خودم رو با شرایط جدیدی که نی نی دوم برام بوجود میاره تطبیق بدم. حس خیلی عجیبی دارم. اول از همه ترس و نگرانی از اینکه آیا تصمیم درستی بود؟ ودوم هم خوشحالی بابت تکرار اون روزهای خوب داشتنیه نی نی دوست داشتنی و کوچولو  و هم کمی دلشوره از بابت روزهای پیش بینی نشده آتی.

اما خب یه کم بی گدار به آب زدم. همیشه تصورم این بود که برای داشتن بچه دوم کلی از قبل خودم رو آماده میکنم و حتی برای جنسیتش هم برنامه ریزی میکنم اما نمیدونم چرا وقتی تصمیمم جدی شد همه اون حرفام یادم رفت و خیلی زود دوباره مامان شدم . همیشه دوست داشتم بچه دوم ما یه دختر باشه تا هم من،  که حالا یه پسر مثل دسته گل دارم مزه دختر داشتن رو هم بچشم و هم اینکه خانواده 4 نفری مون کامل بشه. اما خب تا ببینیم خدا چی میخواد و آینده چطور پیش میره... امیدوارم در مرحله اول یه بچه سالم و گل ،عین آراد گلم داشته باشم و در مرحله دوم هم بتونم هر دو تا شون رو سالم و صالح بار بیارم. خدا خودش به من و بابا سهراب کمک کنه. میدونم هم وظیفه ی خیلی سنگینی دارم و هم روزهای سختی پیش روم خواهد بود. از حالا با خودم میگم افسانه جون بخواب که شب نخوابی هات دوباره شروع میشه. البته اینو بگم در مورد آراد من هیچ مشکلی الحمدلله تا حالا  نداشتم. یعنی انصافا هیچ کدوم از دغدغه های مادرها در مورد از شیر گرفتن، شب نخوابی، بد غذایی ، بد مریضی ، مشکلات جدا شدن از من واسه مهد و مدرسه و خلاصه همه این مراحل رشد رو آراد بقدری راحت پشت سر گذاشت که میتونم بگم واقعا جزو مامانای خوش شانس و خوشبخت بودم. کمک بابا سهرابی هم تو تمامی این مراحل که مثل کوه پشتمون بوده و هست و البته راهنمایی هاش میتونم بگم تو خیلی از جاها نه تنها مفید بود بلکه باعث شد دید من نسبت به خیلی چیزا عوض بشه. بابا سهراب در مورد رفتار با بچه درست مثل پدرش بسیار صبوره و خیلی با احترام با آراد رفتار میکنه، درست بر عکس من که برای به نتیجه رسیدن کارها خیلی زود متوسل به زور میشم و یا روشهای قاطعانه و جدی رو میپسندیدم. خب بی تجربگی من در اینمورد و بنظرم دیسیپلین خاص پدرم  تو خونه بنظرم تو این مورد منو یه کم سخت گیر تر از بابا سهراب بار آورده. ولی خب دیگه از اونجایی که زن و مرد همیشه کامل کننده هم هستند تو مورد رفتار با آراد هم رفتارهای بابا سهراب باعث تعدیل رفتار من و انعطاف پذیری بیشتر من شد . البته که ما هم مثل همه پدر و مادرا تمامی سعی خودمونو واسه تربیت درست بچه ها میکنیم اما خب مسیر دشواریه که تجربه ای توش نداشتیم. مثلا من خودم بعضی وقتها خودمو بخاطر رفتار و یا واکنشی در برابر آرادی ،گناهکار میدونم و برعکس جاهایی هم هست که فکر میکنم باید یه کاری میکردم اما عکس العمل نشون ندادم. فکر میکنم کاملا طبیعیه که این تجارب به مرور زمان بدست بیاد ولی باید در آخر هم توکلم به خدا باشه و اونها رو بسپارم به دست خودش تا هم حافظ و هم نگهدارشون باشه .امیدوارم که کارهایی که کردم درست بوده باشه و قدم های درستی رو تو این مسیر برداشته باشم. امیدوارم وقتی سالهای آینده برمیکردم و مطالب وبلاگ رو برای خودم مثل دفترچه خاطرات ورق میزنم به خودم ببالم و بگم چقدر درست رفتار کردم و مادر موفقی بودم...