سیزدهم چهاردهم خرداد همیشه تعطیلیه و امسال هم از چهارشنبه تا جمعه تعطیله. خب فرصت مناسبیه واسه مسافرت و آب و هوا عوض کردن. از چند هفته پیش مامان اینا تصمیمشون این بود که با الناز و ساناز و شوهراشون برن خونه  ی دایی اینا منهم که پایه ام واسه دور همی مسافرت رفتن ، شدیدا دلم میخواست که برم. از طرفی چون بابا ایناا چند بار گفتن که اینبار با داماد جدیدا میخوان برن، علیرغم میل قلبی ام واسه رفتن به روی خودم هم نمی آوردم و خیلی خودم رو پایه واسه رفتن نشون نمیدادم. با این اوصاف سهراب هم نظرش واسه رفتن منفی بود ضمن اینکه مثل همیشه به این فکر بود که اگه بخواد تصمیمی واسه سفر بگیره باید اول یه پولی به کارگرهاش بده تا خیالش راحت بشه که اونها هم میتونن از تعطیلات لذت ببرن!!! هر چی بیشتر به تعطیلات نزدیک تر میشدیم منهم دلم بیشتر میخواست برم. چند بار به الهام گفتم که میام تهران اما باز هم کنسلش کردم. ناگفته نماند که عمه هم زنگ زد و گفت فکر شلوغی و کمبود جا رو نکنم که دور همی بیشتر خوش میگذره و حتمن برم. خلاصه شد سه شنبه  و ما قطعا قصدمون نرفتن بود. مامان اینا چهارشنبه صبح زنگ زدن و گفتن که تو راهن.آقا من کلی ضد حال خوردم که الان اونا دارن چکار میکنن و نهار تو راه چی خوردن و الان در چه حالین!!! تا اینکه  ظهر سهراب جون  اومد خونه و گفت امروز پول خوبی دستش اومده و به کارگرها هم پول داده و دیگه خیالش راحته و اگه میخوام برم اونهم با کمال میل راضیه. خب کور ار خدا چی میخواد؟؟؟؟  منهم از خدا خواسته بار و بندیل سفر رو در ایکی ثانیه جمع کردم و  ساعت 3 عصر راه افتادیم.یه کم دیر شده بود اما از ذوق رسیدن پیش بچه ها و گفتن و خندیدن دل تو دلم نبود....  هوا خیلی خوب بود و هر چی به سمت شمال کشور و گیلان نزدیکتر میشدیم هوا هم رنگ و بوی دیگه ای میگرفت.... بالاخره ما شب ساعت 11 رسیدیم واسه شام خونه ی دایی حسن اینا. البته اولش به کسی خبر نداده بودیم که ما هم راه افتادیم اما من طاقت نیاوردم و به بابا گفتم تو راهیم و اونها هم کلی خوشحال شدن. دیگه دایی اینا همش تو راه زنگ میزدن که کجاییم و کی میرسیم. اما خب رسیدیم و خیلی خوب بود که اومدم چون دور همی یه لطف دیگه داشت. کلی تا دیر وقت بیدار بودیم و تازه بعد شام و ساعت 1 شب قصد کردیم بریم کنار دریا ...خب بابا چکار کنیم اراک کجا دریا کجا...ندید بدیدیم دیگه ... تا ساعت 3 صبح با بچه ها کار ساحل بودیم. البته تا شنبه که برگشتیم از مسافرت، این کنار دریا رفتن نصفه شبی ،کار هر شب ما بود. شبهای خیلی قشنگی رو گذرونیدیم و واقعا یکی از بهترین سفرهایی بود که رفته بودیم. خیلی خیلی خیلی زیاد به من یکی خوش گذشت!!! علی الخصوص که دور هم بودیم و همش با دایی حسن اینا و دایی مسعود و منصور بیرون میرفتیم. عمه هم حال اساسی داد و هر غذایی که میدید هوس کردیم درست میکرد. مخصوصا یه نهار که با هم رفتیم همگی جنگل و عمه قورمه سبزی و میرزا قاسمی و دلمه درست کرده بود. وای الانم که دارم مینویسم دلم خواست!!!  انصافا کلی حال داد . از میرزا قاسمی و قیمه بامجون و قورمه گرفته تا ماهی و مرغ شکم پر و کوکوی مرغ و ... همه و همه رو زدیم به بدن و  اما از  جوجه و چنجه های دایی حسن نگو که واقعا طعم کبابش هنوز تو دهنمه..... جای همه دوستان خالی . عکسای قشنگی از این دور هم بودنها انداختیم که چندتاشو یادگاری میذارم ...

 

برای دیدن بقیه عکسها لطفا ادامه مطلب رو ببینید:


 

قهر کردن آراد همون اول بسم اله که دیگه حتی نمی اومد عکس بندازه.. این استیل قهر آراد واسه همه مثال زدنی شده و همه اداشو در مییارن ....

 

 

 

 

نهار دستپخت عمه که کولاک بود بخدا... قورمه سبزی  عمه پز خیلی خوش مزه با سالاد شیرازی  و یه دلمه ی توپ و تپل مپل که زدیم تو رگ و رفت پی کارش....

اینهم نمای روبروی خونه ی دایی اینا... با صفا و پر از آرامش.... تو این محوطه روبرو هم کلی والیبال و بدمینتون بازی کردیم.... یادش بخیر...

 

این بلال ها هم حکایتی داشت .. ما هوس کردیم بلال بخوریم سهراب اینا گفتن آقا چند تا بزن ببینیم شیر بلاله یا نه ... تا ما سرمون به خرید لواشک و گیلاس گرم شد فروشنده  10-15 تا بلال کباب کرده بود که یکی یکی پیر تر و سفت تر از قبلی... خلاصه رفت تو پاچمون دیگه ... اما خوش گذشت ...خندیدیم

 

 

کاکا دستپخت زندایی ژیلا که بعد از آب بازی و شنا .... اوه چه شود.... آخر حال بود ....

اینم اعضای تیم شنا ...

اینم تو راه برگشت که بابا سهراب میخواست یه سر به شهرک صنعتی رشت بزنه و ما از بابا اینا جدا شدیم و یه توقف چند ساعتی هم تو رشت داشتیم و با هم نهاری خوردیم و یه گشتی هم تو شهر و تو پارک زدیم