وقتی امسال مادر بزرگ آراد میخواست بره کربلا ، چند روز قبل از سفرش به آراد گفت:  آراد جون چی میخوای برات از اونجا سوغاتی بیارم؟ آرادی هی به من نگاه کرد و هی به باباش و خلاصه دلش میخواست چیزی رو که دوست داره بگه و فکر میکرد من دعواش میکنم چیزی نمیگفت. تا اینکه روز سفرشون شد و آراد هم هنوز چیزی نگفته بود. قبل رفتن راشین دختر عموی آراد شروع کرد به نوشتن یه نامه به امام حسین تا بده به مادرجونش اونجا بده به امام حسین . آراد که منتظره ببینه راشین چیکار میکنه دنبالش اونهم تکرار کنه از ما کاغذ و خودکار خواست تا اونهم دست به کار بشه و از امام حسین سوغاتی شو بگیره. خلاصه برنامه ای داشتیم ما قبل سفر!!!  آراد مینوشت و راشین مینوشت. خلاصه هرکدوم نامه هاشونو به مادربزرگشون دادن تا به دست امام حسین برسونه. وقتی از آراد پرسیدیم که تو نامه چی نوشته بود ، برعکس دختر عموش که همه خواسته هاش معنوی بود و واسه مریضا و ... دعا کرده بود،  آراد خیلی راحت گفت من گفتم امام حسین یه هلی کوپتر کنترلی گنده بهم بده !!! ما همگی کلی از این حرف آراد خندیدیم و مادربزرگش هم که خیلی از این حرف آراد و اینکه تکلیف سوغاتی رو روشن کرده بود خوشحال شده بود با کلی قربون صدقه گفت چشم مادر بهش میگم!!! وقتی برگشت یه جعبه بزرگ همراهش بود که اونو سفارشی واسه آرادی خریده بود و گفت که:  آراد ، امام حسین چیزی رو  که خواستی بهم داد تا بهت بدم."

 میدونم که خرید کردن اونهم تو اون شرایط خیلی سخت بوده مخصوصا که جعبه هم دست و پاگیر بوده حسابی ، اما خب هدیه ای رو که آوردن برای آراد انقدر دوست داشتنی بود که فکر نمیکنم تا بحال واسه هیچ کادویی انقدر خوشحال شده باشه. دلش نمیاد روشنش کنه و باهاش بازی کنه که مبادا خراب بشه... در ضمن همراه با این هدیه مادر جون آراد یه سجاده کوچولو هم واسه آرادی آورده بود که با جانماز خوشگلی که آراد از مامانم گرفت کلا تکمیل شد. جالبه که آراد جانماز و سجاده اش رو سفت و سخت تو اتاق خودش و کنارش میذاره و هر از چند گاهی هم که منو اذیت میکنه میره سجاده رو برمیداره و شروع میکنه به نماز خوندن .... البته نماز که نه . امسال یه کم قران و نماز رو تو پیش دبستانی یاد گرفته حالا ادای نماز خوندن رو در میاره. فکر کنم خانمشون یه چیزایی هم در مورد احترام به پدر و مادر به بچه ها گفته و به همین دلیل هم آراد وقتی فکر میکنه منو ناراحت کرده، سریع میره یه آب به دستاش میزنه یعنی وضو گرفته ،  و یواشکی جانمازشو پهن میکنه که یعنی داره نماز میخونه. وقتی بعد از جمع کردن جانماز ازش میپرسم داشتی چیکار میکردی میگه به خدا گفتم که باهات دعوا کردم.... البته اصلا هم دلش نمیخواد اونموقع کسی نگاش کنه ... اما منهم نمیتونم از همچین صحنه هایی بگذرم .... همیشه دوربین به دستم ....