این هفته قراره خاله اینا از قم بیان اراک.  چون شنبه هم تعطیله ( مصادف با 22 بهمن 1390) . منهم بیصبرانه منتظرشون هستم. آراد که دیگه برای دیدن عرفان  حسابی بیقرار شده و دیگه روزی نیست که از خواب بیدار شه و از من نپرسه : پس عرفان کجاست ؟ کی میاد مامانی ؟؟  منهم میگم پسرم تا یکی دو روز دیگه میان. بالاخره پنجشنبه رسید و رویا اینا ساعت 7 شب رسیدند اینجا و قراره شام رو خونه ی عموش بمونن و فردا بیان خونه مامان اینا. اما آراد از عصر آماده و منتظر عرفان بود. وقتی هم که اومدند حسابی کیف میکرد و بالا و پایین میپرید . خاله رویا هم طبق معمول ما رو شرمنده کرد و سوهان خوشگلی برامون آرود بعلاوه یه کیسه بوکس برای آرادی. آراد هم که دیگه سر از پا نمی شناخت. من و رویا از دیروز قرار گذاشته بودیم امروز رو با هم بریم خیابون یه دوری بزنیم. واسه همینم وظیفه  ی نگهداری از بچه ها رو به بابا سهراب گل سپردیم و رفتیم بیرون. یه کمی دور زدیم و خرید کردیم و من هم یک ظرف خوشگل شیرینی خوری واسه عید خریدم. هر چند میدونم بابا سهرابی اصلاَ از این کارا خوشش نمیاد و همیشه فکر میکنه  اینجور چیزا غیر ضروریه!!! اما خبر نداره  که خانمها اگه برای عید از یکی دو ماه قبل خرید نکنند  مریض میشن. وقتی برگشتم خونه از وجنات بابایی معلوم بود که حسابی  کلافه شده و طبق معمول کلی از کارهاش رو نرسیده انجام بده. بهر حال بخاطر بیرون رفتن من شام هم نداشتیم ... تصمیم گرفتیم شام رو بیرون بریم و چون آرادی عاشق پیتزاست رفتیم و پیتزایی بیرون خوردیم که به لعنت خدا هم نمی ارزید!!!  حیف از پول که بدی و این جور اشغالها رو بخری مخصوصاَ اگه فروشنده هم یه کم با وجدان! تشریف داشته باشند که دیگه  بدتر!!!!! بهر حال  بابایی به فروشنده  محترم گفتند که ما فهمیدیم که شما چه اشغالی درست کردید و تحویل ما دادید..... اما  من عذاب وجدان داشتم که نرسیده بودم شام رو آماده کنم و غذای سالمی به آرادی بدم.  بگذریم شما سرتون درد اومد از اینهمه نق زدن من .... بریم ببینیم من واسه فردا شام و مهمونها چکار کردم:

صبح جمعه بیدار شدم   و یه فکری کردم واسه شام امشب که خاله اینا رو دعوت کردم شام بیان ابنجا. الهام هم دیشب از تهران رسیده بود اما داداشی نیومده بود. دلم برای آرشای گلم یه ذره شده بود. دوست داشتم اونها هم اینجا بودن.  اول یه زنگ زدم به مامانی کد بانو که همیشه غذاهاش عالی میشه . گفتم واسه نهار چی گذاشته تا غذاهامون تکراری نباشه . مامان خانوم فرمودند : فسنجون- میرزا قاسمس و خورش کرفس .منهم که میخواستم یکی از غذاهام خورش کرفس باشه کلافه شدم و گفتم اخه 3 جور غذا واسه چی درست کردی . حالا من چکار کنم ؟؟ مامانی هم که فقط با خنده جواب منو میداد  گفت خب مرغ درست کن!!! چاره ای نبود پس قکر کردم که منهم زرشک پلو  و مرغ درست کنم با حلیم بادمجون . واسه همین  کارهای اولیه رو انجام دادم که نهار وقتی خونه ی مامان اینا هستیم خیالم از بابت شام راحت باشه.  تصمیم گرفتم  ژله ای رو که چند وقت پیش توی یه سایت دیده بودم درست کنم. یه گل رز بود با سیب  که وسط ظرف ژله قرار گرفته بود . کلی سیب خراب کردم و خوردم  تا بالاخره یه کم شبیه اون چیزی شد که عکسش رو دیده بودم. میتونید عکسش رو اینجا ببینید : 

بقیه عکسها  در ادامه مطلب :


 

خودمونیم خیلی کد بانو هستم ها... اما همش که همین نبود من کم کم عکسهای هنر هامو براتون میذارم که  یه وقت خدای نکرده حالتون بد نشه :

 

اینهم از حلیم بادمجونم که  خیلی جا افتاده بود و  جاتون خالی خوش مزه شده بود و بقیه مخلفات...

 

اینم نهار دستپخت الناز خانم که برای اولین بار  بعد از عروسیشون مهمون تعداد  زیاد داشتند...