تو این مدت که آرادی داره میره پیش دبستانی من و بابا سهرابی هر روز هفته از شنبه تا چهارشنبه برنامه داریم با آرادی.خلاصه اینکه هر روز یه جور ادا در میاره این آراد خان گل تا نره مدرسه. اول از دل درد شروع میکنه. اگه خب ما اهمیت بدیم که هیچی، اما اگه اهمیت ندیم و توجهی نکنیم که میره سراغ بهونه ی بعدی. فعلا که یکی دو ماهی از مهر میگذره هنوز به مدرسه عادت نکرده و هنوز اونطور که موسسه ی خلاقیت رو دوست داشت اینجا رو دوست نداره . روزهای اول که مدام مدرسه رو با موسسه خلاقیت مقایسه میکرد و خانمش رو هم با مربی اونجا " خاله مهدیه " و میگفت دوست نداره بره مدرسه ... بعد که بنده خدا خانمشون چندین مرحله خودش جایزه گرفته بود برای بچه ها و بهشون داده بود اونهم در کمال عدالت تا بچه ها با هم حسودی نکنن، خلاصه بالاخره از معلمشون خوشش اومد و میگفت خانممون مهربونه اما بچه های بدی داره. مثلا یه روز میگفت : نمیرم مدرسه بچه هاش بی ادبن!!! منو اذیت میکنن!! من میگفتم خوب مامان چیکارت کردن ؟میگفت منو میزنن. منهم خیلی راحت میگفتم خب تو هم بزنشون. اصلا هرکسی تو رو زد تو هم بزنش ! خب آراد میدید که نمیتونه چیزی بگه یا بگه که فقط برای من و باباش قلدره و میخواست کم نیاره میگفت : خب منم میزنمشون. منهم میگفتم خب پس دیگه مشکلت چیه که میگی بچه ها اذیتت میکنن مامان جان؟ با غر غر و کمی هم بغض میگفت اصلا اونجا بچه ها همشون یه داداش بزرگ تر از خودشون دارن که همش تو مدرسه مواظبشونه. من هیچ کسی رو ندارم از من مراقبت کنه.کاشکی محمد ( پسر عمه اش ) یا عرفان (پسر خاله اش) پیشم بود. حالا بیا برای آراد داداش بزرگ تر تو مدرسه جور کن که آقا میخواد کلاَ 3 ساعت و نیم بره پیش دبستانی و برگرده.... یه روز که داشتیم از مدرسه برمیگشتیم مادر یکی از همکلاسی هاش اومد جلو و خودش رو معرفی کرد و بعد از کمی صحبت در مورد موضوعات مشترک ایشون گفت که پسرش و آراد تو کلاس با هم داداشی باشن تا مشکل هر دوشون حل بشه. چون امیر محمد که داداش کلاس پنجمی داره دلش میخواد یه داداش تو کلاس داشته باشه. خلاصه از اون روز آراد و امیر محمد سفت و سخت داداشی هم شدن تو کلاس طوریکه همه ی بچه های کلاس میدونن این دوتا داداشی هستن و خانمشون هم سعی میکنه تو کارهای گروهی کلاس آراد و داداشی اش رو تو یه گروه بذاره تا با هم خوش باشن!!! از اون به بعد آراد کمتر از من میخواد داداش بزرگ براش غراهم کنم و در عوض یه مدت گیر داده بود که یه نی نی براش بیارم . دختر و پسر بودنش هم فرقی نمیکرد اما دلش میخواست یه خواهر یا برادر داشته باشه بهر حال و اینهم فکر کنم تحت تاثیر همکلاسی هایی بود که از خوهر یا برادرشون تو کلاس تعریف کرده بودن.... آرادی کلا زیاد با نقاشی کشیدن حال نمیکرد و منهم تا قبل از پیش دبستانی رفتن آراد ، فکر میکردم خب علاقه نداره دیگه مهم نیست اما جدیدا متوجه شدم که چقدر نقاشی روی تفکراتش و نگاهش به زندگی موثر بوده و هست و بچه ها از این طریق احساسات و عواطف و طرز نگاهشون به دنیای اطراف رو بیان میکنن . متاسفانه یه کم دیر اینموضوع رو متوجه شدم  اما خب سعی کردم با گرفتن دفتر های مدل دار و مداد های رنگی و صحبت از نقاشی توی خونه یه کم آرادی رو متمایل به نقاشی کنم. یه بهونه ی بی علاقگی آراد به کلاس هم این بود که همش تو کلاس باید بشینیم نقاشی بکشیم آخه اینم شد کار؟؟ خانممون همش میگه نقاشی بکشید ... تا اینکه جدیدا که از دوستاش یاد گرفته که مثلا چطوری آدم بکشه یا خورشید و ... حالا تو خونه هم گهگاهی یادی از نقاشی میکنه و میگه مامان بیا نقاشی بکشیم.  حالا جدیدا  میدونید بهونه ی آرادی چیه؟ تازگیها میگه مامان از ریاضی بدم میاد ... میگم چرا ؟ میگه آخه خیلی ریاضی مون سخته.... خانممون میگه دور چند تا شکل خط بکشیم ... خیلی سخته.... من نمیدونم اصلا ریاضی به چه درد میخوره...تعجب خب اینهم بهونه است دیگه... چیکارش کنیم؟؟ آرادی از هر طرفندی برای نرفتن به مدرسه استفاده میکنه و منهم اوایل بیشتر دل به دلش میدادم و میگفتم خب حالا پیش دبستانی که اشکال نداره .... بذار بچه ام بخوابه... نره مدرسه... مامان روشنفکر رو ببینید تو رو خدا.... بابا سهرابی هم هر دفعه منو دعوا میکنه که بابا تو هم بدجوری پایه ی تنبلی هستیا!!! هفته های صبحی بیشتر به من و آراد بد میگذره... جفتی مون معمولا خوابمون میاد ... هنوز بعد از گذشت چند ماه من این برنامه ی خواب صبحم به جای بیدار شدن ساعت 7 همچنان هشته.... و به جای اینکه آراد صبحها 8 صبح سر کلاس باشه معمولا بین 8/5 تا 9 میرسه کلاس .... بابا سهراب هم بیچاره هی به ساعت نگاه میکنه و عجله داره و کلی کار و گرفتاری و بازم تا 9 بابا هنوز خونست... بذارید چند تا از نقاشی های آراد رو براتون بذارم ببینید و مقایسه کنید تو این چند وقت چقدر بهتر شده :

این نقاشی رو دو ماه بعد از رفتن به پیش دبستانی کشیده. این خودشه و چیزی هم که مثل بادکنک تو دستشه یه شمشیره. تقریباَ این قیافه و مدل آدم و درخت و ... رو تو تمام نقاشی های آرادی میشه دید. همه ی آدمکهاش این شمشیرو تو دستشون دارن.

بقیه ی نقاشیهای آرادی رو در ادامه مطلب ببینید:


تو این نقاشی آراد خودشو سمت چپ کشیده که یه تفنگ تو دستشه و اون دو تا شکل دایره ای دوربین تفنگشه و سمت راست تصویر هم دو تا خرس کشیده که بزرگه مادر و کوچیکه بچه خرسه و آراد مادره رو شکار کرده تا بچه خرسه رو با خودش بیاره خونه نگهش داره

این نقاشی رو آرادی یه روز که خونه مونده بود و مریض بود برای خانم معلمشون کشید. نقاشی خودش و یه پرنده تو آسمون.

 

 این آراده که داره با سگش "پیتر" میره شکار. تو یه دستش شمشیر و تو اون یکی دستش اسلحه داره. ( پیتر و جسی،  سگهای نگهبان کارخونه ی بابا سهرابی هستند که آراد کلی دوستشون داره و فکر کنم این نقاشی رو کشیده بخاطر اینکه چند بار با بابا سهرابی و دوستاش و البته " پیتر و جسی "رفتن شکار و آراد بهش خوش گذشته )

تو این نقاشی آراد امام حسین (به رنگ سبز ) و "شمر" رو کشیده و آدمکهای سیاه رنگ هم یارای امام حسین هستن که دارن به کمکش میان. همشون هم شمشیر به دستن.

این هم یه باغ گیلاسه:

این یکی هم دریا و یه کشتی با پرچم ایران و ماهی های مختلف توی آب:

این آخری هم آراد ما رفته پارک روی زیر انداز رنگی نشسته و اونطرف خونمون هم وسایل بازی پارک هست و هوا هم خیلی خوبه و رنگین کمان تو آسمونه. خدایی زیر انداز خودمون هم از این راه راه هاست که رنگی هستن بچه ام با دقت کشیده :