امسال اول مهر آراد مامان باید بره پیش دبستانی. احساس میکنم آرادی واسه پا گذاشتن به محیط مدرسه خیلی کوچولوئه اما از طرفی دلم میخواست که پیش دبستانی رو تو محیط مدرسه بگذرونه تا با فضا و حس و حال و نظم و معلمهای مدرسه آشنا بشه و به امید خدا برای کلاس اولش نگرانی برخورد با معلم و فضای جدید و تعداد زیاد دانش آموز رو نداشته باشه. از طرف دیگه دلم میخواست مدرسه به خونمون هم نزدیک باشه تا آرادی رو خودم ببرم و بیارم. خب خدا رو شکر همینطور هم شد و آرادی رو توی مدرسه ای که درست روبروی خونه ی مامان ایناست ثبت نام کردیم و از مدرسه تا خونه ی خودمون هم همش10 دقیقه پیاده روی داره. محیط مدرسه رو هم من خودم دوست داشتم و الناز و ساناز و البته خاله رویا و حتی رضا هم وقتی تو اراک بودن  تو همین مدرسه درس خونده بودن واسه همینم دوست دارم آرادی ابتدایی رو هم همینجا بگذرونه. خب روز اول رفتن به پیش دبستانی آرادی فهمیده بود که این محیط دیگه موسسه خلاقیتی که میرفته نیست واسه همینم شروع کرد به غر زدن و بغض و گریه که من به مدرسه نمیرم اونجا آشغاله. من هم از قبل به بابا سهرابی گفته بودم که بمونه خونه واسه روز اول مدرسه تا با هم ارادی رو ببریم . یکی دو روز قبل هم رفته بودیم و لباس فرم پیش دبستانی رو براش خریده بودیم . لباس کرم قهوه ای بود و به آرادی هم خیلی میاومد و واقعا با پوشیدن این لباس احساس کردم کلی پسرم بزرگتر شده حالا!! اما  خب آرادی واقعا روز اول مهر احساس خوبی از رفتن به اونجا نداشت. من و بابایی هم سعی کردیم با حفظ آرامش و با سلام و صلوات  آراد رو ببریم مدرسه . وقتی رسیدیم مدرسه تعداد بچه هایی که آمده بودند  زیاد بود همه سر صف ایستاده بودن و پدر مادر ها هم کنارشون . بعضی ها حال آراد رو داشتن و از آمدن به مدرسه ناراحت بودن و بعضی ذیگه هم انگار نه انگار، خیلی خوشحال و شاد بودن.بدتر از من ، همه ی پدر مادر ها هم یه دوربین تو دستشون و از لحضه لحظه گریه و خنده و تکون بچشون فیلم میگرفتن. راستش من  و سهراب که بنظرم بیشتر تو اینمورد متعادل رفتار میکردیم بعضی از پدر مادر ها دیگه واقعا با مدل فیلمبرداریشون روی مخ بقیه رفته بودن و دیگران رو هم کلافه کرده بودن.... خب بهر حال دوره و زمونه با قبل فرق کده الان بیشتر پدر مادرها این بچه اولین بچه شون بود و این تجربه هم اولین تجربه مثل خود من اما تعداد کمی هم بچه دوم شون بود که داشت مراومد پیش دبستانی و خیلی ذوق زده نبودن یا شاید بودن ولی کمتر نشون میدادن. اما زمان مدرسه رفتن ما خب همه چیز فرق داشت.... وای خدای من مامان شدیم رفتا !!!!!  ای بابا کی مامان خودم برای ما انقدر کلاس گذاشت و ببر و بیار و این اداها و .... شوخی کردم بابا خب زمان م هم جور دیگه ای و از نوع دیگه ای بود..... بهر حال بچه ها بعد از قرائت قران اولین روز مدرسهبه صف شدن و به کلاس "خانم بخشنده " معلم پیش دبستانی طاها  وارد شدن. بالای در ورودی کلاس خانمشون تور زده بود و داخل تور یک جلد قران کوچولو گذاشته بود و بچه ها از زیر قران رد شدن و وارد کلاس شدن. یه آهنگ بچه گونه آروم هم گذاشته بود که بچه ها تو حس خوبی قرار بگیرن. خیلی صحنه های جالبی رو میشد اون روز دید. از گریه و فرار بعضی بچه ها و داد و قالشون تا عبوس بودن بعضی ها مثل آراد که فقط به سهراب چسبیده بود و اصلا به من اعتماد نداشت و تمام حواسش به باباش بود که تنهاش نذاره تا خنده شادی بعضی های دیگه که حال میکردن با شیطنتشون!!!! من کمی فیلم گرفتم و چند تا هم عکس. تو دلم امیدوارم آراد حس بهتری نسبت به اینجا پیدا کنه چون معلمشون واقعا مهربونه و اونه رو دوست داره. اینو از صورتش میشه فهمید. به قول خوشون 15 ساله که دارن به پیش دبستانی ها آموزش میدن  . خب این تجربه ی بسیار خوبیه و مطمئنا میدونن با بچه ها چکار کنن که جذب مدرسه بشن. بعد از حدود 1 ساعت که تو مدرسه بودیم و بعد از پذیرایی و شکلات و شیرین و یه جایزه به بچه ها تا اونها رو برای اومد به مدرسه تشئیق منه خانمشون گفت که میتونیم با بچه ها به خونه برگردیم و فردا  رسما کلاس صبح ساعت 8 تا 11.5 شروع میشه. آراد وقتی فهمید میخوایم بریم خونه حال کرد و خیالش راحت شد. این همعکس های آراد تو روز اول پیش دبستانی اش:

آرادی قبل رفتن چسبیده به بابایی اش و ناراحته...

بقیه عکسهای آرادی تو پیش دبستانی رو در ادامه مطلب ببینید:   


 

آرادی بعد از گرفتن جایزه یه کم از اضطرابش کم شده و کمی خوشحاله...

اینهم جلوی در مدرسه که آرادی دیگه خوشحاله که کلاس تموم شده و اومدیم بیرون....