یه سال دیگه مثل برق و باد رفت و آرادی ما پنجمین سال تولدش رو جشن میگیره. خب امسال هم مثل سال قبل نشد تو روز تولد خودش جشن بگیریم. اولا که تاریخ تولد آرادی یعنی 17 مرداد آخرین روز ماه رمضون بود و دوم اینکه نوزدهم هم عروسی خاله سانی بود و انقدر همه درگیر برنامه های عروسی بودیم که ترجیح دادم تو یه فرصت مناسب تر که همگی آمادگی بیشتری داریم جشن تولد آراد گل رو بگیرم. امسال هم تولد گل پسر رفت تو شهریور....

خود آراد امسال بیشتر متوجه تولدشه و از خیلی قبل تر میخواست همه ی دوستاشو واسه تولدش دعوت کنه فکر میکردم میتونم یه روز توی موسسه خلاقیت براش جشن بگیرم و یه روز هم تو خونه که هم خواسته ی آرادی بر آورده بشه و هم من بتونم برنامه ریزی بهتری رو مهمونها داشته باشم اما متاسفانه نتونستم توی موسسه جشنی بگیرم. ضمن اینکه آخر شهریور درست یکسال از رفتن آراد به موسسه  خلاقیت میگذره و دیگه آرادی باید خودشو واسه پیش دبستانی آماده کنه و امسال بره پیش دبستانی. بهر حال مثل سال قبل ترجیح دادم فقط یه تعداد محدودی رو دعوت کنم تا هم خودم به مهمونها بهتر برسم و هم تو خونه بشه با خیال راحت جشن رو گرفت. یه مشکل هم بود که بابایی تقریبا تا وسط هفته تاریخ تولد رو قطعی نکرد بخاطر کارهایی که داشت و عملا من دو روز وقت داشتم به کارهام برسم. خیلی فکرها تو سرم بود و خیلی دوست داشتم همه چیز عالی باشه. مثل همیشه چندین مدل تزیین رو تو ذهنم واسه تولد آراد در نظر گرفته بودم اما یه اشتباه بزرگ کردم و اون اینکه به جای پختن کیک تو خونه سفارش کیک تولد رو به قنادی دادیم. امسال هم آراد خودش گفت که میخواد کیکش زمین فوتبال باشه که فوتبالیستها توش بازی کنن و یه توپ هم توش باشه. منهم با وجودیکه میدونستم مدلی تکراریه اما بیشتر انتخاب آراد برام مهم بود تا چیزهای دیگه و فکر میکردم خیلی ساده است اما عیبی هم نداره. یه مدله دیگه. طبق معمول بابایی تا دقیقه ی نود کار داشت و گرفتاری های کارخونه تمومی نداره و تنها وقتی رو که برای خرید کادوی آراد و خرید مواد مورد نیاز روز تولد آزاد کرده بود عصر چهارشنبه یعنی یه روز پیش از تولد بود. خب ما دلمون میخواست امسال برای آرادی تخت  خواب بخریم . تخت نوزادی اش که خیلی وقته بدردش نمیخوره و آرادی فندق ما هم که از دو سالگی تو اتاقش میخوابه و فقط بعضی شبا دلش برای مامان و بابا تنگ میشه و دوست داره پیش ما باشه. یه بار که بهش گفتم اتاقش خیلی خوشگله و بهتره همیشه پیش وسایل خوشگلش بخوابه بهم گفت: اگه برام یه تخت  نرم مثل مال خودت و بابا بخری منهم پیش وسیله هام میخوابم.

یه روز هم که از کنار مغازه ای که سرویسهای  خواب بچه گونه داشت با آرادی رد میشدیم در جا از پشت ویترین تخت قرمزی رو که مدل ماشین بود انتخاب کرد و گفت برام میخریش؟ گفتم حالا ؟ نمیشه که... میتونم با بابایی مشورت کنم تا اگه صلاح دونست واسه تولدت برات بخره. و آرادی هم  قبول کرد و خلاصه از چند ماه قبل از تولدش کادوش رو هم انتخاب کرده بود پسری... خب فکر کنید یه شب مونده به تولد ما بریم تخت بخریم؟ هر جا رفتیم گفتند اگه همین امروز سفارش بدین دو هفته دیگه تحویل میدیم بهتون. من مونده بودم چکار کنم. خب تا بخواییم با بابایی فکری واسه کادوی گل پسر بکنیم ساعت شده بود 9 شب و خرید هم نکرده بودیم و بابایی کار براش پیش اومد تو کارخونه و خب معلومه که با اون ذهن درگیر ما هم نمیتونیم خرید کنیم . گفتم منهم باهات میام الان دیروقته تنها نرو کارخونه. خلاصه قبل رفتن بیرون شامی خوردیم چون میدونستم آرادی حتما تا بخواهیم برگردیم خونه هم گرسنه میمونه و هم خوابش میبره. بعد هم تا رفتیم و برگشتیم ساعت 12 شب بود. حالا احوال منو دریاب که فردا تولد آرادی گل ِ و هیچ کاری من نکردم . یه اخلاق بد دیگه که من دارم اینکه وقتی اعصابم بهم میریزه خوابم میگیره... تو رو خدا ببینید من دیگه کیم؟ مردم وقتی عصبی میشن بیخواب میشن و شب تا صبح خواب به چشماشون نمیاد اونوقت من آنچنان خوابم میگیره که انگار یه هفته بیدار بودم ... خب هر کسی یه جوریه دیگه اینهم اخلاق ماست... کاریش هم نمیشه کرد اما بدی اش به اینه که آنچنان میخوابم که با توپ و تانک هم نمیشه بیدارم کرد.... خلاصه من اونشب انقدر عصبی شده بودم که فقط ترجیح دادم بخوابم!!!!! صبح که بیدار شدم قاطی کرده بودم که الان چکار کنم من؟ لیست خرید و به بابایی دادم و گفتم تو رو خدا یه امروز و ظهر زودتر بیاد و خریدهای منو هم بگیر بیار. بعد مشغول آماده کردن بقیه چیزها شدم:  الویه و کیک مرغ و سالاد ماکارونی و ژامبون رو برای شام و ژله و تیرامیسو رو هم برای دسر در نظر داشتم. سالاد فصل و میوه و تنقلات هم که باید به جای خودش باشه. بهر حال یکی زدم تو سر خودم و یکی تو سر مواد شام و دسر تا بالاخره آمادشون کردم. خاله الناز بنده خدا ساعت 5 اومد خونه و بابایی هم همون موقع ( به جای ظهر البته) اومدن و کلی پلاستیک خرید هایی که باید هر کدوم جابجا میشد و برای امشب آماده میشد. مثل شستن میو ه و کاهو و کلم و اماده کردن سالاد و خلاصه چه دردسرتون بدم گُلای من.... کولاک کردیم ما با این برنامه ریزی و تولد گرفتن. حالا تو اون هاگیر واگیر کادوی ارادی چی میشد؟؟؟؟ نداشتیم که!!! دیگه داشتم چل میشدم. کارهای باقی مونده رو به خاله الناز سپردم و رفتم با بابایی برای خرید کادو. از ما اصرار که آرادی بمونه خونه ما زود بریم و برگردیم. از آرادی هم انکار که میخواد همراه ما بیاد. حالا همیشه ما باید بکشیم خودمونو تا آرادی از خاله الناز دل بکنه .. امروز از اون روزها بود دیگه.... بهرحال رفتیم و بعد از کلی چرخیدن تو مغازه های اسباب بازی فروشی که قیمت اونها سر به فلک میکشید و جنسشون هم ( با عرض معذرت) فقط یکبار مصرف بود و البته بماند که کلی از چیزهایی که پسری مد نظرشون بود  دیگه انقدر تو خونه دور وبرش هست که من حالم بد میشد... بالاخره یه فوتبال دستی خریدیم تا به این طریق هم از مقدار تلویزیون دیدنش کم کنیم و هم هیجان و تحرکی هم داشته باشه گل پسر... خب ساعت الان چنده به نظرتون ؟؟؟ 8 شب . من کجام اونوقت؟ تو خیابون . امشب قراره چکار کنیم ؟ تولد آرادیه و من مهمون دارم و خودمم آماده نیستم و هنوز کیک هم در قنادی به سر میبره. وقتی یاد کیک افتادیم بابایی خیلی زود خودشو به اونجا رسوند و ما هم رفتیم تا کیک رو بگیریم که دیگه اتفاقات امشب تکمیل شد به امید خدا.... من تا حالا کیک تولد به اون زشتی ندیده بودم. رنگ زمین فوتبال به جای سبز ،کِرِم بود عین رنگ کنجد. اصلا من از دور فکر کردم کل سطح کیک کنجد داره. حالم داشت بد میشد . آدمکها ودروازه هم که دیگه بدتر از زمین فوتبال . خلاصه من که تحمل بردن این کیک رو به خونه نداشتم از بس زشت و بد رنگ بود به بابایی گفتم کیک رو پس بده و اومدیم بیرون . حالا ساعت هم همینطور داره تند تند میره و من دلشوره دارم. البته دیگه اون موقع خوابم نمیومد ها ... دیگه به بابایی گفتم خودش و آراد برن از یه قنادی دیگه کیکی انتخاب کنن و منهم خودمو سریع رسوندم خونه. خوشبختانه هنوز فرصت کمی بود و خاله الناز هم کلی کارها رو پیش برده بود. بهر حال بابایی یه کیک به انتخاب خودش خریده بود و برنامه ی تولد رو به سرانجام رسونده بود ...امشب هم با همه ی این اتفاقاتش به خیر و خوشی تموم شد و در نهایت من به غیر از کیک از بقیه چیزها راضی بودم. کادوها رو دیگه نمیگم اما همه عزیزای من واسه نشوندن گل لبخند رو لب آراد هر کاری میتونستن کرده بودند. کادوهاشون بسیار خوشگل بود و خیلی هم خوشگل تزیین شده بود. یه بالون آرزو ها و یه فشفشه خوشگل که بخشی از هدیه خاله سانی و عمو پدرام بود  اخر جشن تولد توی کوچه روشن کردیم و به هوا رفت کلی آرادی حال کرد. امیدوارم فندق من به همه ی آرزوهاش برسه ... آخر شب مامان بزرگ و زن عمو و پسر عمه  ی اراد رو هم خونمون نگه داشتیم تا حسابی بچه ها با هم کیف کنن . ما هم فرداش که جمعه بود در کنار هم باشیم و یه کم تک و تعریف کنیم چون حداقل همه دوستان میدونن که وقتی مهمون داری دیگه فرصتی برای تک و تعریف نمی مونه ...

خب اگه دیدن کیک شما رو هم مثل من به یاد اون زمین فوتبال کذایی نمیندازه بذارید چنتا عکس با هم ببینیم:

 بقیه عکسهای تولد آراد گلم در ادامه مطلب: