سال گذشته  چهارشنبه سوری وقتی جلوی در خونه ی مامان اینا با همسایه ها بودیم و یکی از همسایه ها یه عالمه سیب زمینی رو آورد و زیر آتیش ها گذاشت تا کبابی بشه و بعد از اتیش بازی سیب زمینی کبابی خوردیم ، سهراب یکدفعه گفت که تو این هوا خیلی میچسبه که آش هم پخته بشه و دور هم همگی آش بخوریم. این موضوع در حد یه حرف تموم شد و امسال یکی دوشب مونده به چهارشنبه آخر سال سهراب تصمیم گرفت اینکار رو بکنیم و آشی بپزیم و بین همسایه ها تقسیم کنیم. من هم با اینکه میدونستم پختن آش زحمت و درد سرهای خودش رو داره اما خب ایده ی خوبی بود و دوست داشتم اینکار رو بکنیم. واسه همینم دست به کار شدیم و مواد آش رو خریدیم و آش ردیف کردیم جای همه ی دوستان خالی بود حسابی... اما واقعا یکی از خوش مزه ترین آشهایی بود که خوردم... نه اینکه چون همسری  تدارکش رو دیده بود اینو میگم ها ولی خب واقعا عالی و به اندازه بود و به همه رسید و  بعد از آتیش بازی  حسابی حال خودش رو داشت....  

آرادی و عروسک خرگوشی اش که همه جا و همیشه تو دستشه مشغول کمک رسانی به تهیه ی آش چهار شنبه سوری :

بقیه عکسها در ادامه مطلب: