و اما  بالاخره روز موعدو برای مامان افسونی و روز راحت شدن آراد از عینک مامان رسید. امروز  سه شنبه  4/11/ 90 من و بابا سهرابی و آراد گلم و خاله ساناز رفتیم تهران . از  صبح با خاله عمادی قرار گذاشتیم که امشب شام رو خونه ی خاله  بخوریم . خلاصه خاله هم آدرس خونه رو داد و ما به قصد رفتن به تهران ، اراک رو در ساعت  5 عصر تر ک کردیم.  تو راه آراد و خاله اش حسابی بازی کردن و بالاخره ساعت 8 شب رسیدیم تهران . واسه خاله یه جعبه شکلات شیک!!!!!!! و گرون !!!!! خریدیم  و  رفتیم . این خاله ها ( عمادی ها) آی عزت تپونمون کردن و هی خوراکی  اوردن ما خوردیم و  شام خیلی خوش مزه و مفصلی هم داند به ما و خلاصه ساعت 11.5 شب بالاخره ما دل کندیم و رفتیم خونه ی خاله الهام . حسابی دلهره داشتم ، ارادی هم که سر حال اومده بود و خوابش نمیبرد. بالاخره ساعت 1 شب خوابیدیم و من ساعت 10 صبح وقت عمل لیزیک داشتم.

چهارشنبه 5/11/90 صبح ساعت 8 رفتیم با بابا سهرابی بیمارستان نور. اونجا کارهای مالی رو انجام دادیم و آماده عمل شدم. آرادی پیش خاله الهام مونده بود. خیلی اضطراب داشتم اما بالاخره منهم مثل  داداش سعید عمل کردم .  خدا رو شکر همه چیز خوب بود و به جز یکی دو ساعت که اذیت شده بودم و سوزش چشمهام کلافه ام کرده بود همه چیز خوب بود. شام رو هم خونه ی دایی سعید بودیم. شیرینی خریدیم و رفتیم اونجا. آرشای گل من  با آراد حسابی بازی کردن و من هم مثل کورها عینک دودی رو چشمام  بود و جرات نمیکردم برش دارم. البته طبق گفته دکتر تا چند روزی  چشمام به نور حساس ه و باید عینک  افتابی بزنم.  همه چیز خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت. مخصوصاَ با شام خوشمزه ی زن داداش عزیز ریحانه خانم گل ....

ارادی هم تو تما این ساعتهای بعد از عمل حسابی مامانشو درک کرد و توی ریختن قطره ها به باباش و من کمک  کرد. واقعاَ پسری خیلی گل و فهمیده است. دوسسسسسسسسستتتتتتتتتتتدارم مامانی. عاشقتم گلــــــــــــــــــــــــــــــــــم.... الهی همیشه زنده باشی پسرم ماچماچ