از اواسط ماه رمضون تصمیم گرفتیم یه حال و هوایی عوض کنیم و مسافرتی بریم. اما من و بابایی کلاَ دوست نداریم تنهایی بریم مسافرت و راستش دقیقاَ به همین دلیل همیشه برنامه ریزی هامون واسه مسافرت بهم خورده چون همون وقت که شما برنامه تون جوره بقیه هم برای خودشون برنامه ریزی کردند و معمولاَ به همین دلیل بیشتر وقتها سفر های ما به خونه نشینی تبدیل شده بود. اما اینبار که صحبت از مسافرت واسه تعطیلی عید فطر شد گفتیم اگه هیچکس هم همراهی مون نکرد خودمون حتماَ به سفر خواهیم رفت. خلاصه اول با خانواده بابایی هماهنگی کردیم و قرار بود به اتفاق برادر شوهر و اهل و عیالشون و مادر شوهرم بریم اما خیلی دیر فهمیدیم که برنامه شون جور نیست. خب چاره ای نیست اینبار باید تنهایی میرفتیم و از فرصت بدست آمده نهایت استفاده رو میکردیم . من تقریباَ از 5 شنبه تا 3 شنبه رو تعطیل بودم و انقدر این مدت با سهرابی گرفتار بودیم که واقعاَ به این تجدید قوا نیاز داشتیم. خلاصه بار و بنه بستیم و روز جمعه ساعت 4  راه افتادیم. مطمئن بودیم که اولین جایی که باید برسیم شمال و کنار دریاست چون آراد خان چند وقتی بود که دلش هوای آب بازی کرده بود و مدام میگفت" بابا بریم شمال؟" ما میگفتیم چرا شمال ؟ میگفت : آخه من یاد گرفتم چطوری تو آب شیرجه بزنم. گفتم از کجا یاد گرفتی عزیزم؟ گفت : از تام و جری. تو کارتونش نشون میده.... خلاصه منظورگل پسر از شمال همون دریا بود و ما هم دلمون میخواست اون هم حسابی حال کنه. اما خب از اینهمه شهر زیبا در شمال کشور زیبامون کجا میرفتیم؟ خب من به سهراب گفتم نزدیک ترین جایی که دریا رو دیدیم میریم . سهراب هم قبول کرد. از اتوبان ساوه و بویین زهرا و قزوین و لوشان که رد شدیم و رسیدیم به منجیل ساعت 9 شب شده بود. به سهرابی گفتم بهتره شب رو همین جا بمونیم و فردا صبح زود راه بیافتیم و صبحانه رو هم توی یه جای خوشگل بین راه بخوریم و زود تر هم به دریا برسیم تا این پسری خوشحال تر بشه... شام رو توی منجیل خوردیم. خودتون که میدونید چقدر تو منجیل شدت باد زیاده ... فکر کنید موقع شام خوردن کلاَ میز ما رو باد میخواست ببره... بهر حال اگر هم باد نمیاومد فکر کنم تحمل دم هوا رو نداشتیم چون همین باد باعث شده بود یه کم از شدت دم هوا  کم بشه و هوا خنک باشه. اونشب رو خوابیده و نخوابیده به صبح رسوندیم و صبح زود ساعت 6 بیدار شدیم و به راه افتادیم. آرادی فقط یه بار بهونه شیر رو گرفت و یه شیشه شیر خورد و خوابید و ما به سمت "زیبا کنار" رفتیم. قصد داشتیم ببریمش کنار دریا تا وقتی بیدار میشه و دریا رو میبینه حسابی کیف کنه. پس مستقیم رفتیم کنار دریا ... آراد با دیدن دریا انقدر هیجان زده شده بود که هنوز نرسیده بدو بدو رفت تو آب و با باباش حسابی آب بازی کردن. بعد گفتیم بریم یه صبحانه ای بخوریم و بعدش هم دوباره بیاییم کنار دریا. روز آخر ماه رمضون بود و چایخانه ها و اینطور جاها بسته بود . واسه همین به لابی یه هتل رفتیم و داخل همون هتل صبحانه خوردیم . سهراب میخواست همونجا تو هتل یه اتاق بگیریم اما من دلم میخواست هنوز بیشتر بگردیم و چون تا شب فرصت کافی داشتیم ازش خواستم عجله نکنه. خلاصه راه افتادیم و اومدیم بندر کیاشهر که فاصله کمی تا زیبا کنار داشت. ساحل قشنگی هم داشت. دوباره برگشتیم کنار دریا و آراد و باباش حسابی آب بازی کردند .وقتی از آب دل کندن دیگه حسابی سوخته بودن. آراد بخاطر اینکه توی آب بود کمتر سوخته بود اما بابایی کباب شده بود.....

بقیه ی عکسهای خوشگل سفرمون رو در ادامه مطلب ببینید :


 

خلاصه از آب که زدیم بیرون رفتیم یه اتاق تو هتلی در همون کیاشهر گرفتیم و دوش گرفتیم و ماسه ها رو شستیم و نهار خوردیم و خوابیدیم. خیلی چسبیدو خستگی از تنمون در اومد اما بابایی بنده خدا نمیتونست از شدت سوزش پوست پشتش بخوابه.... عصر آرادی وقتی بیدار شدو  هتل رو دید حسابی گریه کرد که : میخوام برم خونمون اینجا رو دوست ندارم....میخوام برم کارتون ببینم. برم پیش اسباب بازیام...البته من و سهراب انتظار این رفتار رو ازش داشتیم چون آراد خیلی به اتاق و وسایلش وابسته است و چند ساعت که ازشون دور م موند همیشه بهونه میگرفت چه برسه به اینکه از دیروز تا حالا ندیده بودشون. بهر حال بالاخره حواسش کمی پرت شد و آروم گرفت. بعد رفتیم بیرون و واسه بابا سهرابی کرم برای پوستش گرفتیم و تو شهر گشتی زدیم و واسه آرادی یه بسته شخصیتهای عروسکی اسپایدرمن و بتمن و ... خریدیم و اونهم دیگه بهونه اتاقش رو نگرفت. بعد رفتیم سراغ شام. هوس کباب چنجه کرده بودیم. اتفاثی یه قصابی رو دیدیم که یه منقل بزرگ هم جلوی مغازه اش بود و فهمیدیم که گوشت رو میشه ازش خرید و همونجا به سیخ کشید و کباب کرد. خب چی از این بهتر؟؟ جالب این بود که گوشت رو برای هر سیخ 250 گرم وزن میکرد پولش رو حساب میکرد و بعد چنجه ای خرد میکرد و بهش مواد میزد و میکشید به سیخ . جای همه دوستان خالی....

فردا صبح با هتل تسویه حساب کردیم و راه افتادیم به سمت تبریز. توی بندر انزلی یه صبحانه خوش مزه  ( املت با زیتون و فلفل سبز ) خوردیم . خیلی چسبید .عکس املت رو که ندارم اما اینکه کجا خوردیمش تو همین عکس زیر:

 

من اصلاَ پام که میرسه شمال خیلی اشتهام زیاد میشه.. البته تو اراک هم خیلی کم اشتها نیستم اما خدایی اش توی اون آب و هوای عالی مگه میتونی خودت رو نگه داری و کم بخوری؟ من و آراد بعد از املت تازه کلی هم نون و کره و مربا خوردیم اما بابا سهرابی به نفع ما کنار کشیده بود. همچنان هم سوزش پوستش اذیتش میکرد تا حدی که توی راه یه ساعتی رو کلاَ تیشرتش رو در آورده بود و من یه ملحفه انداخته بودم روی شونه هاش!!! خدایی اش اگه من بودم انقدر غر میزدم که مسافرت کوفتشون بشه اما خب بابا ها صبور ترن دیگه...  بهر حال برای نهار رسیده بودیم هشتپر ( تالش) . نهار یه جوجه کباب خوش مزه و آبدار توی جنگل بسیار زیبای" گشتیپی " و  کنار رودخونه خوردیم.

بعد از نهار حدود ساعت 4 عصر تصمیمی گرفتیم به جای رفتن به آستارا و اقامت شبونه در اونجا امشب رو خونهی دایی حسن یا دایی مسعود باشیم و حالا که توی هشتپر هستیم حتماَ ببینیمشون. خلاصه زنگ زدیم به دایی حسن و آدرس منزل جدیدشون رو پرسیدیم و رفتیم. خونه ی بسیار خوشگلی خریدن . مبارکشون باشه. آراد هم از دیدن مانی و نیما دوقلوهای دایی حسابی حال کرد و کلی باهاشون بازی کرد. عصر هم دوباره رفتیم با دایی اینا جنگل و اینبار سورتمه سواری که خیلی با حاله. آراد که دفعه قبلی کوچیکتر بود و من سوارش نکرده بودم اینبار دیگه با باباش سوار شد و خیلی بهش خوش گذشت!

 

اینهم آرادی و مانی و نیما

برای شب هم رفتیم خونه ی دایی مسعود و البته عیادتش که حدوداَ یکی دوماه تصادف کرده و توی خونه است و سر کار نمیره. خب اولش با دیدن دایی خیلی ناراحت شدم  اما خدا رو شکر روحیه اس عالیه .. . تا ساعت 2 شب بیدار بودیم و کلی تعریف کردیم و آراد هم با نگین حسابی بازی کرد و بالاخره خوابش برد. قصد داشتیم صبح زود به سمت آستارا و اردبیل راه بیافتیم اما خانم دایی صبح نهارش رو روبه راه کرده بود و دایی هم اصرار داشت که اگر قراره بریم بعد از نهار میریم... خلاصه یه نهار خوشمزه هم خوردیم و از دایی مسعود خداحافظی کردیم و به سمت اردبیل راه افتادیم. توی مسیر از گردنه ی حیران رد شدیم که فوق العاده طبیعت زیبایی داره. هوا هم عالی و خنک بود. توی یه قسمتهایی از مسیر از شدت مه حتی نمیتونستیم فاصله ی یک متری جلومون رو هم ببینیم. واقعاَ زیبایی هایی که خدا توی طبیعت آفریده بینظیره. تا یک ساعت قبل هوا شرجی و گرم و بعد از مسافتی یک ساعته انقدر تغییر آب و هوا بود که اصلاَ نمیتونسی تصور کنی... توی راه هم جاتون خالی خوردن تمشک و گردوی تازه  حال خودش رو داشت... توی گردنه حیران چند جا توقف کردیم. یه جا برای خوردن بلال کبابی که واقعاَ عالی بود و من طعم واقعی بلال رو اونجا فهمیدم . بحتی آراد هم متوجه این اختلاف طعم و مزه شده بود و  وقتی اولین گاز رو به بلال زد گفت: این دقیقاَ همون چیزی بود که فکرشو میکردم... من و سهراب با تعجب به هم نگاه کردیم که این حرف از دهان آراد اومد بیرون؟؟؟؟

البته یه موضوع بسیار آزاد دهنده توی کل مسافرت بود که همش توجه منو به خودش جلب میکرد و توی گردنه ی حیران به اوج خودش رسید و اون هم طبیعت زیبایی بود که ما انسانها با بی مبالاتی هامون آلوده کرده بودیم... حتمن خیلی از دوستان بام ن موافق هستند که الان دیگه هرجا چشم می اندازیم پر از آشغال و زباله هاییه که خیلی  راحت توسط ما بوجود آمده و با بی توجهی جلوی دید بقیه قرار گرفته. من توی مسیر دو سه جا عکس انداختم . متاسفانه انقدر زباله روی زمین ریخته شده بود که توی عکسها منظظره زشتی رو بوجود می آورد. خب عکس رو میتونیم با فتوشاپ و .... به بهترین نحو اصلاح کنیم و اثری از زباله توش نذاریم اما طبیعت به اون زیبایی رو چی ؟ از دوستانی که این مطلب رو میخونند خواهش میکنم یه مقدار مهربون تر با طبیعت رفتار کنیم. من دلم میخواد یه مطلب رو کلاَ در مورد این موضوع صحبت کنم. خیلی دلم میخواد اگه بتونم کار مثبتی هم در این زمینه انجام بدم چون واقعاَ یکی از دقدقه های ذهنی ام هست.

الان توی این عکسها به جای ایستادن به سمت کوه و نشون دادن زیبایی هاش من و سهراب به سمت جاده عکس انداختیم . بخاطر اینکه درست روبروی ما جایی که اون طبیعت زیبا و بکر هست زیر پاتون پر از زباله های غیر فابل بازیافته که متاسفانه منظره رو هم آلوده کرده...

 

ساعت 9 شب رسیدیم اردبیل. هوا فوق العاده تمیز و پاک و خنک بود. خیلی اون خنکی به تن ادم میچسبید.تویی اردبیل تنها مقبره شیخ صفی  رو دیدیم و از حلوای معروفشون هم خوردیم و رفتیم هتل گرفتیم و شب رو استراحت کردیم و صبح صبحانه چرب و چیلی و خوشمزه ای توی هتل که شامل سر شیر و عسل  و نون محلی بود خوردیم و راه افتادیم به سمت تبریز. توی راه بیشترین مناظر مربوط به مزرعه های آفتابگردون بودکه خیلی زیبا بود

ساعت 12 ظهر رسیدیم به شهر زیبای تبریز . بابا سهرابی تا ساعت 3 کارش انجام شدو نهار یه آبگوشت سنگک و ترشی و دوغ در رستوان زیبایی خوردیم.

بعد از نهار حسابی خسته بودیم و دلمون میخواست زودتر هتل بگیریم و یه استراحتی کنیم واسه همین هم رفتیم داخل شهر و دنیال هتل بودیم و در مرکز شهر نزدیک بازار یه هتل گرفتیم و رفتیم بالا و یه خواب خوب رفتیم. هر سه مون. بعد از ظهر از هتل اومدیم بیرون و چند جای دیدنی رو دیدیم از جمله : موزه ی قاجار و مقبره الشعرا و به یه سری از مناطق شهر مثل کوی ولیعصر هم سرک کشیدیم. خیلی از شهر تبریز خوشم اومده و فکر کنم یه دو سه بار دیگه باید بیام تا بتونم اونطور که دلم میخواد شهر رو ببینم. عظمت و قدمت و فرهنگ رو در خود شهر و مردمش میشه  از همون ابتدای ورود به شهر دید و احساس کرد. گوشه گوشه شهر پر از دیدنی هاست. خونه های تاریخی ، موزه های بسیار زیاد، بازار قدیمی ، میدان شهرداری ( ساعت) و خلاصه کلی دیدنی و خریدنی توی شهر هست که نمیشه با یکی دو روز گشت و گذار در شهر سر و ته ش رو بهم آورد و دوست داری کلی بمونی و همه جا رو بگردی. مثلاَ من اصلاَ نرسیدم مرکز خریدها و پاساژ های شیک اونجا رو ببینم. فقط تونستیم بریم کوی ولیعصر و اونجا یه مقدار پیاده مغازه ها رو نگاه کردیم و دور زدیم اما خیلی دلم میخواست بیشتر و بهتر همه جا رو بگردم. امیدوارم به زودی بازم بیام تبریز. خیلی دوستش دارم. ما سه شنبه ظهر رسیدیم تبریز و پنج شنبه صبح بعد از صبحانه با هتل تسویه کردیم و اومدیم از همون چهار راه شهناز که هتلمون هم همونجا بود یه کم باقلوا استامبولی و انواع شیرینی ها رو سوغاتی برای دوستان خریدیم و راه افتادیم که بیایم. مسیر برگشتمون زنجان- همدان- اراک بود. از ساعت 10 صبح که راه افتادیم و با یه توقف کوتاه تو زنجان و بین راه برای نهار و... ساعت 11 شب رسیدیم به اراک خودمون. دلم حسابی برای خونمون هم تنگ شده بود. مثل آراد... خیالم راحت بود که فرداش هم جمعه است و هم به دیدن مامانم اینا و خانواده همسرم میرسیم که بریم و هم به شستشوی بار وبندیلمون که از سفر آورده بودیم. سفر خوبی بود به امید بعدی هاش...

موزه ی قاجار- خانه ی امین الدوله

مقبره الشعرا

توضیح: گورستان معروف به مقبره الشعرا در محله سرخاب تبریز محل دفن قریب 400 تن ازدانشمندان ادبا و شاعران آذری از جمله شعرای بزرگ آذر بایجان مانند خاقانی -ظهیر – قطران – - اسدی طوسی- و غیره است .اکنون در مقبره الشعرای تبریز شهریار یکی از بزرگترین شاعران معاصر نیز آرمیده است.*

عمارت ایل گلی

توضیح: ائل گلی که پیشتر شاه گلی (استخر شاه) خوانده میشد، یکی از بوستانهای بزرگ و تاریخی ایران است در ناحیهٔ جنوب شرقی شهر تبریز واقع شده است و مهمترین تفرجگاه مردم تبریز و مسافران این شهر محسوب میشود.دربارهٔ تاریخ بنای ایل گلی اطلاعات زیادی وجود ندارد؛ ولی کاخ مذکور براثر فرسودگی ناشی از گذشت زمان و رطوبت ناشی از آب استخر در سال ۱۳۴۶ خورشیدی تخریب و در سال ۱۳۴۹ خورشیدی کاخ دوطبقهای با سبک و سیاق عمارت قدیمی احداث گردید و مورد بهرهبرداری قرار گرفت.*

یه نوع ترشی بنام "شانی" که من تا حالا نخورده بودم و از طعمش خوشم اومد . مثل البالو که ترش میکنیم بود اما انگور قرمز بود که توی سرکه ریخته بودند. خوش مزه بود و خوش رنگ و رو.

 

پل کابلی

 منطقه گردشگری و توریستی کندوان در منطقه اسکو - تبریز:: روستایی کنده شده در دل سنگ. بسیار زیبا و حدوداَ در فاصله ی 50 کیلومتری از خود تبریز.

 اینهم سوغات تبریز که البته من نتونستم از همشون تهیه کنم اما عکسش رو از انیترنت براتون گذاشتم خجالت ( راحت الحلقوم- نوقا- قرابیه- اریس-شیرینی کنجدی) و کلی شیرینی های دیگه که من متاسفانه از دستم در رفت... تا سفر بعدی به تبریز...

اینهم از باقلوای استامبولی که من از طعمش خیلی خوشم اومد مخصوصاَ وقتی با چای ... اونهم عصر میل کنید.... دوستان البته عکس زیر همونی نیست که من خریدم من اینو از وبلاگ http://borran.vcp.ir اینجا گذاشتم ها...