دیروز سر کار نرفتم. کار بانکی داشتم زنگ زدم و یکی د و ساعت مرخصی گرفتم تا به کارهام برسم. از طرفی به قالیشویی هم زنگ زده بودم تا بیان فرشها رو ببرن. بهمن ماه شسته بودمشون اما الان هم حسابی کثیف شده بودند. یکی دو بار آراد آبرنگ و چایی و آبمیوه ریخته بود روشون. توی اتاقشم که حسابی جیش کرده بود. دیگه میخواستم خونه بشه مثل دسته گل. خلاصه سهراب آراد رو برد مهد و من موندم تا قالیشویی بیاد و فرشها رو ببره. ساعت شد 9 .... نیومدن.... شد 10 .... نیومدن.....شد 11 .... زنگ زدم که بابا پس کجایید شما ؟؟ من کلی کار دارم. گفتند ما 11 به بعد میاییم... دیگه داشتم دیوونه میشدم. یه روز مرخصی بگیری و به هیچ کاری هم نرسی ؟ خیلی زور داره..... بانک هم که بخاطر ماه رمضون تا 1.5 بیشتر باز نیست!!! کلافه و منتظر بودم تا بالاخره ساعت 12 تشریف مبارکشون رو طلبکارانه آوردند و تا من بخوام شکایتی بکنم گفتند ما که نمیتونیم وقت دقیق بگیم خانم !! ما باید اول هر جا سر مسیرمون هست رو جمع کنیم بعد بیایم... بهر حال بلافاصله بعدش از خونه زدم بیرون و دربست رفتم بانک. خوشبختانه کارم انجام شد و ساعت 1.5 رفتم دنبال آراد. آخه بابا سهرابی صبح بهم زنگ زد گفت میدونی آراد امروز که گذاشتمش مهد بهم چی گفته؟ گفته چرا تو یا مامان افسونی نمیایید دنبالم ؟ من دلم میخواد مثل بقیه بچه ها مامانم یا تو بیاین دنبالم. سهراب هم در جواب بهش گفته بود آخه بابا من نمیتونم. کار دارم اون موقع ظهر! آراد هم گفته بود : تو که کار مال خودته !!! سهراب هم هاج و واج مونده بود جواب این فینقیلی رو چی بده که به من زنگ زد و موضوع رو گفت و قرار شد توی هفته یکی دوبار من یا خودش بریم دنبال آراد مهد. امروز هم من وقتی دیم میتونم برم دنبالش ، رفتم. وقتی دیدمش بهش گفتم : مامان فرشته مهربون امروز بهم زنگ زد گفت بیام دنبالت . آخه تو دلت میخواد من یا بابا بیاییم دنبالت. خوشحال شدی؟

گفت : من تو رو که نگفتم ... گفتم تو با بابا سهراب بیاین دنبالم. نه تنهایی.

گفتم :مامان نمیشه که بابا جون کار داره عزیزم. ولی قول داده یه روزایی بیاد دنبالت. خلاصه با هم اومدیم خونه. تا آراد چشمش خورد به خونه ی خالی از فرش شروع کرد به گریه که : خیلی بدی. حالا من کجا بخوابم. چرا اتاقم خالیه و از این جور حرفها. هر چی هم خواستم قانعش کنم که فرشها جیشی بوده و الان تمیزتر میشه و .... گوشش بدهکار نبود که نبود. بالاخره پتو پهن کردم تو هال و آراد هم طبق معمول بعد از غر زدن گفت : خسته ام . مامان "پرشین تون" برام میذاری ببینم؟

منهم که داشتم غذا رو براش میاوردم گفتم باشه و آراد غذاشو خورد و جلوی تلویزیون خوابش برد. منهم فرصت کردم یه چرت بزنم و به بقیه کارهام برسم. حالا که خونه خالی شده میشه بهتر تمام خونه رو تمیز کرد. مخصوصاَ زیر مبلها و گوشه و کناره ها رو که وقتای دیگه حوصلشو نداری . پیش خودم فکر کردم تا یکی دو هفته ی دیگه هم که کسی نمیاد خونمون پس روی میز نهار خوری رو هم خالی کردم و پازل هزار تیکه ای رو که الناز توی اسفند ماه  برای تولد سهراب خریده بود و من وقت نکرده بودم بچینمش ریختم رو میز و شروع کردم به چیدن. امیدوارم تا یکی دو هفته بتونم تمومش کنم. البته اگه آراد بذاره و چیزیش کم نشه و بهم نخوره !!!