آرادی مامان توی 4 ماهگی اش خیلی شیرین تر شده بود ... یه نی نی خوردنی و چلوندنی.... خیلی هم خوش اخلاق بود البته... من و بابا سهراب هیچ وقت صدای گریه ی آراد رو نشنیدیم ... یا هیچ وقت جیغ و داد نمیزد. کلاَ فوق العاده آروم و به اصطلاح " با قرار" بود. البته هنوز که بدنیا نیومده بود من سوره ی والعصر رو زیاد میخوندم . از توی کتاب ریحانه بهشتی خونده بودم که این سوره صبر و قرار بچه رو زیاد میکنه و مدام این سوره رو میخوندم شایدم به همین خاطر هست که آرادی کلاَ بچه ی صبور و آرومیه.... عاشقتم مامان...

این ها عکسهای سری 4 ماهگی ات که از تعداد زیاد عکسهایی که داری گلچین کردم. دلم میخواد همه ی عکسهاتو قاب بگیرم و دور وبرو داشته باشم...

خاله ( خانم کرمی) همیشه لطف داره و تقریباَ هر روز به ما سر میزنه و با آرادی بازی میکنه تا من به کارهای خونه و شستشوی لباسهای فندق برسم و یه غذایی رو به راه کنم. اخه این فسقلی واسه من وقت نمیذاره که... تا از کنارش بلند میشی و میخوای یه کاری بکنی شروع میکنه قیق و قوق کردن و صدا زدن که فقط باید کنارم باشی... البته مامانم هم هر روز به من سر میزنه و کمکم میکنه ...

همسایه ها یاری کنید تا من...

بقیه عکسها در ادامه مطلب:


 

البته همه دلشون برای آراد تنگ میشد .... مخصوصاَ بابا که هر روز از سر کا یه بار هم خونه ی ما کرات میزنه و آرادی رو میبینه و بعد میره ... بعد از جریان سنتی آراد و قهرش با بابام  تازه اینجا باهم آشتی کردن  ... بنده خدا بابایی ام جرات نمیکنه توی خونه ما عینک بزنه .همون اول که میاد عینکش رو بر میداره ... چون اراد هر سری با دیدن بابا بغض میکرد و اشکاش همینطور میومد ... همچین مظلوم نمایی میکرد آدم دلش میخواست یه گاز ازش بگیره ....

اینهم موقعی که مامان داره برای آرادی کتاب " تولدت مبارک" رو میخونه ... وآرادی حسابی غرق تماشای عکسای رنگی این کتابه ...

این کوچولوی خندون... که ناز داره فراوون ... یه روزی مثل امروز ... دنیا اومد بی دندون .... راستی این بلوز قرمز دخترونه اش هم خاله الهامش براش خریده ... آخه خاله الی من که دختر نیستم ... بده .. برام حرف در میارن خاله...

 

ارادی وقتی واکسن 4 ماهگی اش رو زده و تب کرده...