شنبه ماه رمضون شروع میشه و مامان بهم گفت این پنج شنبه برم کمکش کنم میخواد آش درست کنه و برای مادر بزرگ و دایی کوروش خیرات بده چون سالگرد هر دو شون توی مرداد ماهه و چون توی ماه رمضونه مامان میخواست زودتر آش رو بپزه و تقسیم کنه و منهم میخواستم حلوا درست کنم.

یکسال از رفتن مامان مهری گذشته و 4 سال هم از نبود دایی میگذره... یعنی 4 ساله که من دایی رو ندیدم...  سال پیش یک هفته قبل از فوت مامان مهری پیشش بودیم. حالش دیگه خیلی بد بود و از همه میخواست تا براش دعا کنند که زودتر بره پیش دایی ...  توی اون 3 سال همیشه این دعا رو میکرد و میگفت بدون کوروشم چرامن زنده ام... خب نمیتونم تصورش رو هم بکنم  اما شاید یه کم بتونم اینو درک کنم که دوتا جوون رو از دست دادن یعنی چی؟؟ مامان مهری هنوز داغ دایی جعفر رو نتونسته بود تحمل کنه و هنوز سر سفره عیدش خبری از  شیرینی نبود  که دایی کوروش هم غصه و غم سنگین تری رو روی دلش گذاشت...

روحشون شاد .امیدوارم حالا مامان مهری در کنار دوتا پسر جوون و رعناش آرامش گرفته باشه...

بقیه عکسها در ادامه مطلب :