برعکس اینکه من از قبل از بدنیا اومدن آرادی دوران بارداری بسیار خوبی رو سپری کرده بودم و همه چیز رو براه بود و زایمان خوبی هم داشتم اما همه چیز یکدفعه عوض شد و چند تا اتفاق بد باعث شد که من خاطره بدی از دوران نوزادی آرادم داشته باشم.

خود آراد که گل بود و اصلاَ نوزاد جیغ و دادی و یا گریه رو نبود اما دقیقاَ توی هفتمین روز بعد از زایمانم و درست بعد از ویزیت دکترم که گفت همه چیز رو براهه و درست به محض رسیدن به خونه اتفاق بدی برام افتاد . بخیه هام بدون هیچ علت خاصی پاره شد و همه چیز رو بهم ریخت. خدا رو شکر که مثل همیشه خانواده خودم و همسرم توی همین زمان کنارم بودن و به موقع بدادم رسیدن وگرنه اگر در خونه تنها بودم نمیدونم چه اتفاقی برام میافتاد . الهام، خواهرم واقعاَ زحمت زیادی برام کشید . خدا حفظش کنه و امیدوارم بتونم یه روزی یه کوچولو از محبتهاش رو جبران کنم. همینطور مادر همسرم در تمام لحظه ها کنارم بود و  منو دلداری میداد. فکر میکردم دیگه آرادمو نمیبینم. سهراب سریع به اورژانس تماس گرفت و الهام هم دکترم رو در جریان قرار داد. دکترم که بنده خدا کلی ترسیده بود و با سابقه دوستی که باهاش داشتم مطب رو تعطیل کرد و بلافاصله خودش رو بهم رسوند . من رو با سرعت و با آمبولانش منتقل کردند به بیمارستان و دوباره به بخش زایمان و دوباره بیهوشی کامل. یامه که به الهام که همش بالای سرم گریه میکرد گفتم که اراد رو بهش میسپرم و فکر نمیکردم زنده از اتاق عمل برگردم. اما خب خدا خواست و من رو به بخش منتقل کردند. اونشب یکی از بدترین شبهای عمرم رو توی بیمارستان گذروندم .... شبی بسیار بسیار طولانی. تقریباَ همه اعضای خانواده ام بعد از عمل به دیدنم اومدند و احوالم رو جویا شدند اما در این میون زحمات الهام و مادر شوهرم یه چیز دیگه بود. مادرم به دیدنم می اومد و وسایل مورد نیاز من و همراهانم رو ی آورد اما با وجودیکه خیلی بهش احتیاج داشتم توی بیمارستان بند نمیشد. بعها میگفت که از دلشوره زیاد نمیتونست پیشم بمونه... اما آراد نوزاد هفت روزه من پیش خاله الهامش بود و منزل پدرم اینا. بعدها الهام گفت اون چند شبی رو که من توی بیمارستان بودم اون و بابا مدام با دیدن آراد گریه میکردند و از خدا سلامتی منو میخواستند. با توجه به اینکه آراد گرسنه میشد براش شیر خشک تهیه کردند و آراد من که باید طعم شیر مادرش رو میچشید از همون روزهای اول بدنیا اومدنش شیر خشکی شد... شب اول بعد از عمل مجدد همونطور که گفتم بدترین شب زندگی ام بود. سهراب و مادر شوهرم بالای سرم بودند. من درد خیلی زیادی داشتم. بخاطر اینکه فشارم هم خیلی پایین اومده بود دیگه بهم مسکن تزریق نمیکردند و باید درد رو تحمل میکردم. یادمه که تمام شب رو در بخش فریاد زدم و همه بیمارای دیگه بعد از فهمیدن حال من و شنیدن فریادهای من برای حال من دعا میکردند .من هر 1 دقیقه یکبار از خستگی خوابم میبرد و دوباره ظرف 30 ثانیه تا 1 دقیقه بعد بیدار میشدم ناله میکردم و فریاد میزدم و دوباره از خستگی خوابم میبرد. تمام شب به همین صورت گذشت. از زور درد دست مادر شوهرم یا سهراب رو به شدت فشار میدادم و از حال میرفتم . اون دوتا هم نوبتی یه کم استراحت میکردند اما چه استراحتی!!! چند روز رو در بیمارستان با همین دردها گذروندم. الهام توی این مدت مثل مادر هوای آراد رو داشت و بهش میرسید و اونو مثل دسته گل هر روز چند بار می آورد بیمارستان تا اگه تونستم بهش شیر بدم.... خیلی حال بدی بود از اینکه نمیتونستم یه لحظه آرادم رو توی آغوشم بگیرم گریه میکردم و حسابی خودم رو باخته بودم و با خودم فکر میکردم یعنی حالم خوب میشه و میتونم از بیمارستان بیام بیرون؟؟؟؟خب اتفاقات بد پس از زایمانم به اینجا ختم نشد.

بقیه داستان زایمان من  واتفاقات بد اون رو در ادامه مطلب ببینید:


از چهارشنبه تا شنبه رو بیمارستان بودم و یکشنبه هم نیمه شعبان بود. خاله اشرف هم اومده بود اراک و بنده خدا برام سنگ تموم گذاشت. همش کنارم بود. اون شب تا دیر وقت بالای سرم توی خونه بیدار بود و من و الهام وخاله با هم کلی حرف زدیم ... خوابمون نمی برد. از اتفاقات روزهای قبل کمی گفتیم و بالاخره خوابیدیم. صبح روز نیمه شعبان وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم که همه چیز یه جور دیگه شده... من نمیتونستم از تخت پایین بیام و از جام بلند شم اما از پچ پچ بقیه می فهمیدم که یه اتفاقی افتاده... یه اتفاق بد . مخصوصاَ که یکدفعه مامانم هم که اصلاَ اون چند روز رو درست حسابی در بیمارستان کنارم نبود،  اومد و گفت به اتفاق خاله میخوان برن قم. من ناراحت شدم و گفتم مامان حالا چه وقته قم رفتنه؟ من توی این حالم و شما قصد مسافرت کردید؟ اونهم تو این گرما ؟ مامان با ناراحتی گفت که زود برمیگرده اما الهام کنار من خواهد موند..... بهر حال تا ظهر اون روز  از تلفنهای عجیب و غریب و یواشکی حرف زدنها فهمیدم یک نفر از بین ما رفته ... من فقط گریه میکردم و می پرسیدم برای کی اتفاقی افتاده که بابا  اینا همگی رفتند. اولش الهام ، سهراب و یا مادر شوهرم انکار میکردند اما بالاخره با دیدن  ناراحتی من الهام خواهر مهربونم سکوت رو شکست و گفت که دایی کوروش عزیزم ما رو ترک کرده و به رحمت خدا رفته.... دایی من خیلی جوون بود و هنوز ازدواج نکرده بود. هیچ بیماری خاصی هم نداشت و همون شب نیمه شعبان ، خدا دایی گلم  رو از ما گرفت و همه ما رو با یه دنیا غم و ناراحتی تنها گذاشت.

نوشتن اتفاقات و ناراحتی های بعد از زایمانم برام خیلی دردناکه اما دلم میخواد بگم و یه کم خودم رو سبک کنم. دایی کورش انقدر خوش مشرب و شیطون و سر و زبون دار بود که وقتی می اومد یا پیشش بودیم یه لحظه هم نمیگذاشت به حال خودمون باشیم .... با حرفها و رفتارهاش همه رو میخندودند. مامان و بابا این دایی کوچیکه رو یه جور دیگه دوست داشتند. مخصوصاَ که بابا زمانی داماد خانواده شده بود که دایی کوروش بچه بود و کارهای دایی کوروش رو بیاد داشت و به نوعی اونو پسر خودش میدونست. بابا بعد از رفتن دایی خیلی شکسته شد.. خیلی پیر شد!!!!

دایی کوروش بعد از بدنیا اومدن آراد از اولین کسانی بود که بهم زنگ زده بود و تبریک گفته بود و قول داده بود حتماَ به دیدنم میاد. اما حالا  مامان و بابا ، خاله و مادر بزرگ و همه و همه دور وبری هات رو تنها گذاشتی ؟؟؟؟ چطور دلت اومد بی انصاف با ما اینکار رو بکنی؟؟؟ نگفتی در نبودت مامان و بابام چقدر شکسته میشن؟؟ مادر بزرگ چقدر غصه خواهد خورد ؟ چقدر تنها خواهد موند؟ کی حالا میاد و با شوخی هاش تنهایی و خستگی یک روز رو از تنش به در میاره؟؟؟ کی براش از توی راه پله ها بلند بلند میخونه: مهری خوشگله دل منو بردی- کُشتی تو منو غممو نخوردی؟ حیف شدی عزیزم.... چرا منو توی این حال تنها گذاشتی گلم... رویا و آقا هادی درست همون شب رسیده بودند هشتپر و شام رو با دایی کوروش خورده بودند و باهم بیدار بودند که یکدفعه دایی حالش بد شده بود و تا اونو به بیمارستان برسونند سکته مغزی کرده بود و هممون رو در کمال ناباوری تنها گذاشت. رویا دختر خاله ام که تمام این جریانات رو از نزدیک و در عین ناباوری دیده بود تا مدتی بسیار طولانی حال خیلی بدی داشت... مامان و بابام هر دو شون از این اتفاق شکسته شدند. الهام هم مجبور بود بخاطر من گریه هاشو پنهون کنه و فقط با تلفن از حال بقیه با خبر بشه. خیلی دلش میخواست تو این موقعیت کنار مامان بزرگ باشه اما حال من باعث شده بود که تو اراک بمونه و غصه بخوره....

این عکس رو از لابلای عکسهای دسته جمعی بهار 1386 جداکردم و بیادت توی وبلاگ پسرم میذارم ایکاش بیشتر دیده بودمت و قدر اون زمان ها رو بیشتر میدونستم ... حیف شد که دیگه نیستی تا بهم دیر وقت بهم زنگ بزنی یا اس ام اس بدی... حیف شد که پسرم آراد رو ندیدی .... میدونم که خیلی دوست داشتی بیای اینجا و از مادر شدنم ایراد بگیری و بهم بخندی که این چه جور بچه داریه؟؟؟ میدونم اگه بودی باز هم میخندیدیم.... حیف که زود بار و بنه ات رو جمع کردی و رفتیوهمه ما رو تو غم نبودنت تنها گذاشتی عزیزم.....

... خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم....