چهار شنبه عصر بابا سهرابی گفت که قراره همکاراشو طبق روال سالهای گذشته مهمون کنه به یه مسافرت یکی دو روزه اطراف اراک و گفت که امسال دوست داره بره دریاچه ی گهر ( استان لرستان - شهر درود - اگه اشتباه نکنم)  منهم کلی غصه ام گرفت که حالا من با آراد اون هم توی روز تعطیل چکار کنمگریه؟

و اما بشنوید از آراد که یکی از برنامه های آراد مامان اینه که  هر روز که میخواد بره به مهد کودک باید نیم ساعت قبل بیدارش کنم و کلی نوازشش کنم و ببوسمش و قلقلکش بدم و خلاصه کلی ادا و اصول در بیارم که پسری از اول صبح بد اخلاق نشه و تمام روزمون رو خراب نکنه ... مامان های گل همه این تجربه رو دارن که اگه صبح شون رو با بد خلقی فرشته کوچولوها شروع کنند دیگه تا آخر روز مدام در گیرن! خلاصه پنج شنبه ما اینطوری شروع شد که آرادی از اول صبح گفت که نمیخواد بره مهد و انقدر مصصم بود که با صحبت و ناز و نوازش و بوس هم اصلاَ نمیشد ایشون رو از خر جناب شیطان پیاده کرد!!!! من هم داشتم به ساعتم نگاه میکردم و دوباره دیر رسیدنم سر کار که دیگه برای خودش یه روال جا افتاده شده و دیگه اگه یه وقت خدای نکرده سر ساعت 8 صبح کارت بزنم از ابدارچی شرکت تا همکارا و مدیریت طی تماس تلفنی و حضوری علت این پدیده ی نادر رو از من جویا میشن که مبادا خدای ناکرده اتفاق بدی افتاده باشه که من مجبور شده باشم ساعت 8 برسم سر کار!!!!!! بهر حال آراد تصمیمش رو گرفته بود و میخواست بره پیش یکی از مامان بزرگها. چون بابایی امروز عصر میرفت فکر کرد ببریمش پیش مامان خودش تا فردا که نیست و ما هم سری بهشون نمیزنیم دلشون برای آراد تنگ نشه خیلی.... ما هم آراد رو آماده کردیم و بردیم منزل مامان بزرگش اینا . ظهر بابا یی سریع آمد دنبالمون و تا ساعت 3 بار و بندیلش رو جمع کرد . آرادی فهمیده بود باباش یه جایی غیر از کارخونه میره .همش می اومد و بهونه میگرفت که کجا میری بابا ( البته ناگفته نماند که منهم همین بهونه ها رو تو دلم داشتم اما به زبون نمی آوردم). دیالوگ آراد و باباش رو ببینید:

آراد:  بابا میخوای بری مسافرت؟

بابا سهراب: نه بابا جون دارم میرم کارخونه فقط یه کم دیر می یام. 

آراد: پس چرا کوله برداشتی ؟ چرا پتو میبری؟

بابا سهراب : شاید سردم بشه. بعد بابایی مایو هم برداشت تا اگه قسمت شد تنی هم به آب بزنند .

اراد: بابا منم می بری شمال؟

سهراب و من بهم نگاه کردیم و خندیدیم که چرا  آراد گفت شمال؟ بعد بابایی پرسید نه بابا جون چرا فکر میکنی شمال میرم؟ 

آراد: میخوای شنا کنی؟

فکر کنم متوجه شده بود مایو  رو برای شنا برداشته . بچم فکر میکنه فقط تو شمال میشه شنا کرد. 

بهر حال بابایی وسایلش رو جمع کرد و  به آراد گفت که مرد خونه است و باید مراقب من باشه!!!  و  رفت و  من موندم و آراد و پنج شنبه و جمعه ای  کسالت آور !!!! برنامه عصر امروزم پر بود . عیادت بابای سارا جون که بخاطر ناراحتی قلبی شون چند روزی بیمارستان بودند و دیروز مرخص شدند.آراد بعد از رفتن باباش و کمی بهانه گیری خوابید. تو مدت خوابش من آماده شدم و با بیدار شدنش اونو هم آماده کردم و همچین که اومدم بیرون و در و بستم یادم افتاد کلید توی اون یکی کیفم جا مونده. گفتم وای آرادی کلید جا موند تو خونه!!! آراد هم که باباش بهش گفته بود مرد خونه است از شنیدن این خبر زد به گریه و حالا گریه نکن و کی گریه کن!!! گفتم مامان چیزی نشده . نترس . وقتی برگشتیم کلید ساز میاریم و در رو باز میکنیم عزیزم. خلاصه آرومش کردم و رفتیم. تا ساعت 9.5 پیش سارا جون و خانوادشون بودیم و بعد هم بابا زنگ زد که شام بریم اونجا . وقتی تو راه بودیم آراد میگفت مامان افسونی حالا چیکار کنیم؟ بچه همش تو فکر کلید خونه بود. گفتم نگران نباش درست میشه مامان.صبح جمعه کلی برنامه داشتم که با خاله سارا و آراد بریم باغ وحش تا آراد اونجا سرگرم باشه و  ما دوتا هم بعد از چند وقت کلی حرف بزنیم و غیبت کنیم !!!! مخصوصاَ پشت سر آقایون انقدر حال میده غیبت کنی .. به جون خودم راست میگم . میتونید امتحان کنید!!!مژه. اول با آراد رفتیم دنبال کلید ساز و بالاخره در رو باز کردیم .فاصله ی خونه تا مغازه ی کلید سازی نزدیک بود اما برای آراد و پاهای کوچولوش خیلی بود. خسته شده بود از اینهمه راه رفتن . وقتی برگشتیم خونه بغض کرد و گفت: مامان من دیگه نمیخوام مرد خونه باشم . دیگه خسته شدم. این حرفها رو که میزنه میخوام بگیرم بچلونمش !!!بغلبغل

بالاخره یه سری وسایل پیک نیک که هم جمع و جور باشه و هم بیرون بهمون بد نگذره و کم و کسری نداشته باشیم جمع کردیم و ساعت 1 ظهر توی ظِل گرما سارا جون اومد دنبالمون و رفتیم باغ وحش. خدایی اش خیلی گرم بود اما همین که با هم بودیم خیلی خوش گذشت!! نهار رو مادر سارا جون برامون لوبیا پلوی سفارشی درست کرده بود که تا بحال تو عمرتون نخوردید . با ترشی لیته و سالاد شیرازی وای محشر شده بود. جای همه دوستان خالی ... من که خیلی خیلی زیاد خوردم . خلاصه بعد از نهار کلی پیاده روی کردیم تو باغ وحش. به قفس همه ی حیوونا سر زدیم. من همیشه برای حیوونا نون خشک و سبزیجات و میوه هایی که توی یخچال مونده رو می یارم.  امروز هم همراهم بود و کلی آراد از غذا دادن به حیوونها حال میکرد. مخصوصاَ انگور خوردن میمونها خیلی دیدنی بود. ساعت 4 برگشتیم خونه . اراد از شدت خستگی توی ماشین خوابش برد و تا ساعت 7.5 خوابید و من و خاله سارا از فرصت استفاده کردیم و کلی با هم تک و تعریف و غیبت کردیم. وای خیلی وقت بود این فرصت دوستانه رو نداشتیم . چقدر چسبید. عصر هم کمی کیک درست کردیم و بعد از بیدار شدن آراد شیر و کیکی خوردیم و بعد هم  رفتیم پارک و تا ساعت 9 اونجا بودیم. خاله سارا ساعت 9  رفت و من و آرادی هم برگشتیم خونه... خیلی خسته شده بودیم. روز خیلی خوبی بود پر از خاطره . اصلاَ آرادی بدون پدرش منو اذیت نکرد،  برعکس حس مردونه اش گل کرده بود و کلاَ حواسش به مامانی اش بود!!! وقتی خونه رسیدم بابا سهراب هم زنگ زد و گفت تا ساعت 11.5 شب میرسند خونه . شام رو آماده کردم  تا بابایی هم بیاد و من و آراد کلی ار اتفاقات این یک روز براش بگیم.......بای بای