پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم چون فرداش تعطیله و احساس میکنم میتونم بیشتر بخوابم ،  بیشتر با آرادی و باباش باشم و سر کار نمی خوام برم و  کلی چیزای خوب دیگه.... این پنج شنبه گذشته هم از این قانون مستثنی نبود و من از صبح که اومدم سر کار تو  حال و هوای این بودم که از عصر بریم پیش مادر شوهر جان و آراد حسابی توی حیاط بزرگ و سبز اونجا بازی کنه و با بچه ها بهش خوش بگذره و جمعه هم بریم یه طرفی ، یه جایی اطراف اراک و خلاصه خوش باشیم و برای شنبه و کار آماده و سرحال.

پنج شنبه عصر بار و بندیل مون رو جمع کردیم  و با بابا سهرابی رفتیم پیش مادر شوهر ( خود دوستان میدونن آدم بچه دار وقتی میخواد یه شب رو جایی غیر از خونه خودش باشه چقدر باید وسیله و لباس و ...  همراهش ببره تا یه وقت چیزی کم نیاره  و خودش رو شماتت نکنه که چرا یادش رفته ). شب تا دیر وقت بیدار بودیم و آراد هم حسابی بازی کرد و به همگی مون خوش گذشت. جمعه صبح به جاری عزیز ( لیلا جون گل) زنگ زدم و گفتم بیان پیشمون تا با هم برای نهار برنامه بیرون بذاریم که گفت از طرف دانشگاه دعوت شدند به "باغک شازند" . برنامه ای بود برای اساتید  دانشگاه و خانواده هاشون برای بزرگداشت روز زن البته با حدود  2 هفته تاخیر ، چون روز زن 23 اردیبهشت بود و تا امروز حدوداَ دوهفته ازش میگذشت. بهرحال لیلا قول داد که عصر حتماَ میان پیش ما که بریم بیرون. ما هم بیصبرانه منتظر بودیم. کارهامون رو کردیم و عصر که اومدند آماده شدیم و رفتیم بیرون . دل و جیگر هم مهمون لیلا اینا بویم که با خودشون آورده بودند برای کباب کردن واسه شام. اول رفتیم یه جایی بنام " دماغه کَ رَ ک" . درختای توت قرمز پر باری داشت و جوی آبی- هنوز هوا روشن بود. ما هم جای همه دوستان رو خالی کزدیم و حسابی از توتها بهره بردیم و کلی حال داد چون تا بحال اونجا نرفته بودیم و نسبتاَ دنج و خلوت و تمیز بود. آراد هم یه قیف کاغذی که خودم براش درست کرده بودم توی دستش بود و التماس میکرد همه اونو از توت پر کنند!! به جای خوردن توتها فقط اونها رو جمع میکرد تا بذاره واسه فرداش و توی مهد کودک بخوره!  یه عالمه توت جمع کرد و دونه دونه  میخورد و میترسید کم بیاد... وقتی هوا یه کم تاریک شد با توجه با اینکه اونجا روشنایی نداشت راه افتادیم به سمت پرورش ماهی خیر آباد. جای خوبیه هم نزدیکه و هم فضای تر تمیز و مرتبی داره واسه خانواده ها. مخصوصاَ که صاحب پرورش ماهی هم آدم با ذوق و سلیقه ایه و تازگیها حسابی به محوطه اطراف حوضچه های ماهی رسیده و اونجا رو درختکاری و چمن کاری کرده و خلاصه فضای مناسبی داره برای شام و نهار بیرون از خونه . ضمن اینکه اگه ماهی خور هم باشین میتونید همونجا ماهی تون رو بخرید و براتون تمیزش کنند و کباب کنند که فوق العاده خوش مزه است . من و آراد و باباش  همین تازگیها وقتی پیش سهراب بودیم توی کارخونه و تو خونه از شام هم خبری نبود سر راهمون اومدیم اینجا و ماهی کباب خوش مزه ای خوردیم . آراد که ماشاله اجازه نداد به من چیزی برسه. بساطمون رو همونجا پهن کردیم و نشستیم و سهراب مشغول آماده کردن منقل شد و ما هم دل و جیگر ها رو به سیخ میکشیدیم تا شام زودتر آماده بشه. آراد و راشین ( دختر عموی آراد ) و محمد ( پسر عمه و دوست جون جونی آراد ) که هردوشون چند سالی از آرادی بزرگترند با هم حسابی مشغول بازی بودند و من هم هر از گاهی نگاهی میانداختم که از جلوی چشم دور نشن یا بازی خطرناکی نکنن. تازه یکی از خواهر شوهر ها هم به جمعمون پیوسته بود و جمعمون جمع تر . وقتی اولین سری کبابها آماده شد من یه سیخ کباب ریختم توی بشقاب و یه تیکه کباب رو توی دهنم گذاشتم و رفتم تا قبل از اینکه آراد با چیپس و پفک سیر بشه غذاشو بهش بدم که...

لطفا بقیه خاطره بد ما رو در ادامه مطلب بخونید:

 

 


جلوی روی خودم آراد تعادلش بهم خورد و به عقب برگشت و سرش خورد به لبه ی قرنیز قسمت چمن کاری شده محوطه ، که ارتفاع 30 -40 سانتی از زمین داشت و با سر افتاد رو زمین . انقدر همه چیز یک دفعه و سریع اتفاق افتاد که نتونستم حرکتی بکنم. فقط وقتی افتاد روی   زمین خواستم سریع بلندش کنم که دیدم پشت سرش و لباسش پر خون شده!! با هول سهراب رو صدا زدم که کبابی که توی دهنم بود پرید تو گلوم و داشت نفسم رو بند میآورد ! نمیدونستم چطوری باید داد بزنم و بگم آراد چی شده و به بقیه هم بفهمونم که چیزی توی گلوم گیر کرده. لحظات بدی بود. فقط نگاه میکردم که سهراب و داداشش سریع دارن آراد رو میبرن سمت ماشین. بقیه فکر میکردن که من از هول نفس نفس میزنم و ترسیدم. یه لحظه تونستم داد بزنم و بگم که دارم خفه میشم! تا لقمه ار دهنم بیرون پرید در حالی که گریه میکردم دنبال سهراب دویدم ببینم آراد چش شده و شدت زخمش تا چه حده. دستای سهراب خونی بود و فقط با عجله میخواست آراد رو ببره به اورژانسی که همون نزدیکی ها بود. منهم سریع نشستم تو ماشین . برادر شوهرم گاز ماشین رو گرفته بود و سهراب هم آراد رو محکم توی بغلش نگه داشته بود ومن هم گریه میکردم و خودم رو ملامت میکردم که چرا نتونستم جلوی اتفاق رو بگیرم. 

ببخشید دوستای گلم . دوست نداشتم ناراحتتون کنم . اما فکر کنم صحبت در اینمورد  بد نباشه چون به یادمون میاره پدر مادرهای ما چه دردسرهایی رو برای بزرگ کردن ما کشیدن ! من همون شب انقدر نگران بودم و گریه کردم و ناراحت بودم که به سهراب گفتم فکر کنم چند سال پیر تر شدم!!! باور کنید حقیقت رو میگم. شاید من خیلی مادر حساسی هستم یا اینکه اتفاقات بنظر بزرگ میان اما توی راه تا آراد رو برسونیم بیمارستان با خودم فکر میکردم اگه اتفاقی برای گلم بافته یه عمر خودم رو نمیبخشم. مگه غیر از اینه که خدا این دسته ی گل رو به من سالم و بی عیب تحویل داده. مگه غیر از اینه که وقتی بدنیا اومد چهار ستون بدنش سالم بوده . چشم بینا -گوش شنوا- دست و پای سالم و خوشگل- صورت مثل فرشته- قلب سالم و هزار و یک نعمت دیگه که خدا بهمون داد و ما رو شرمنده خودش کرد که بدونیم هنوز لیاقت پدر و مادر شدن رو داشتیم و همچنان لطفش شامل حالمونه!!!

بهر حال اورژانس با دیدن میزان جراحت ، گفت که باید سریع بریم اورژانس بیمارستان ولیعصر چون بخیه میخواد. من باز هم زدم کنترلم رو از دست دادم و زدم به گریه. سریع راه افتادیم و سر راه پیش بقیه رفتیم  که نگران و چشم انتظار ما بودن که آراد چطوره. مادر سهراب هم نگران و بیطاقت بود. اون بنده خدا رو هم با خودمون برداشتیم و راه افتادیم به شمت بیمارستان. فاصله ما از اراک حدوداَ 20 دقیقه ای میشد . همیشه این راه بنظر من معمولی بود اما اون شب وقتی آراد توی اون حال تو بغلم بود هر ثانیه اش برام کلی طول میکشید و همش با خودم میگفتم پس چرا نمیرسیم.نمیدونید سهراب با چه سرعتی رانندگی میکرد تا هرچه زودتر برسیم بیارستان. تمام راه رو من با آراد حرف زدم تا نکنه خوابش ببره . عزیز مامان حسابی بی حال بود رنگ به صورت نداشت. بالاخره رسیدیم بیمارستان و دکتر ویزیت کردو گفت بخیه میخواد. از بخیه زدن سر آراد هیچی نمیگم که بدترین لحظات زندگیم بود !!! خیلی بد....سرش  5 تا بخیه خورد و پانسمان شد . دکتر گفت باید 2 ساعت دیگه هم ویزیتش کنه برای چک کردن هوشیاری اش و همینطور باید چیزی بخوره ببینیم بالا نمیاره! بهر حال 2 ساعت کذایی رو با حال بدی گذروندیم و خوشبختانه همه چیز به خیر گذشت. میدونستم که شب بدی برای آراد خواهد بود. چون اثر مسکن ها تا یک ساعت دیگه تموم میشد و درد پشت سر نمیذاشت که آراد بخوابه. وقتی رسیدیم خونه بچه ام از زور بیحال و اثر مسکن خوابش برده بود. چون لباسهام خونی بود یه دوش سریع گرفتم و به سهراب گفتم بخوابه تا وقتی که من خوابم بگیره صداش میکنم. آراد امشب توجه زیادتری میخواست و میدونستم هر دومون امشب باید بیدار باشیم تا نگهش داریم. نیم ساعتی همه چیز آرو بود ساعت دیگه 2 شب بود. یه لحظه آراد طبق عادت خواست توی خواب بچرخه و طاق باز بخوابه که سرش درد گرفت و از اون به بعد تا صبح نتونست بخوابه. همش گریه میکرد و از درد سرش مینالید .  میگفت تو سرم ویز ویز میکنه. همش تو سرم حرف میزنن. مامان افسونی چیکار کنم نمیتونم بخوابم. چقدر سرم درد میکنه. چرا مسکنش قوی نیست! ( نمیدونم اینو از کجا یاد گرفته بود که بگه)!! من و بابا سهرابی هم از این وضع و کلافه گی آراد ناراحت بودیم. بالاخره نزدیکای صبح سرش رو گذاشت  روی شکم باباش و خوابش برد. از زور خستگی بیهوش شد... من و سهراب هم نفهمیدیم کی خوابیدیم!! شب خیلی بدی بود. خدا برای هیچ کی نخواد!!!

یکی از چیزایی که توی این اتفاق خیلی آراد رو اذیت میکرد  گذشته از دردی که در سرش بود و اینکه اصلا نمیتونست راحت بخوابه ، این بود که همیشه عادت داره موقع خواب با شیشه،  شیر بخوره و منهم باید کنارش دراز بکشم و لُپ های منو بگیره و شیرش رو تموم کنه . میدونم تو این شن شیشه براش خوب نیست اما خیلی نخواستم و نتونستم این عادت رو از سرش در بیارم فقط چون شنیدم مکیدن شیشه باعث بد شکلی دندونها میشه و برای جلوگیری از این مساله سوراخ  سر شیشه رو انقدر بزرگ گرفتم که انگشت دستش هم میره توش. بنظرم اینطوری خیلی موردی نداره که تو شیشه شیر بخوره. حالا آرادی چون نمیتونست مثل قبل راحت بخوابه و شیشه بخوره و لُپ منو بگیره مثل معتاد ها کلافه شده بود و بد اخلاق و مدام غر میزد و گریه میکرد که:  حالا من چه جوری شیر بخورم؟ ؟؟

 بهر حال تا سه چه روز حال آراد همینطوری بود تا خدارو شکر کم کم بهتر شد و تو این مدت دوستاش تنهاش نذاشتن. همه به دیدنش اومدن و براش کلی کادو آوردن تا حواسشو پرت کنن تا کمتر درد رو احساس کنه که منهم توی همینجا از همه دوستای گلم ممنونم که انقدر مارو شرمنده میکنن . من و آرادی همه تون رو میبوسیم و از همه تون ممنونیم 10000000000000000000000000000000000000000 تا!!! خدا همیشه شما رو برای ما نگه داره...........  

اینهم عکس آرادی یک روز بعد


 

 

و اینهم یه فیل که پسری با خمیر ساخته برای مامانش :