روز 14 فروردین خیلی حال میده که تعطیل باشی و سر کار نری .... من هم البته هر سال تعطیلم  یعنی همه همکارا هم تعطیل هستند از عنایت و لطف مدیریت شرکتمون. خدایی حال میده ... دوستانی که کارمندند میفهمن بنده چی میگم!!! خلاصه از قبل تعطیلات یه تصمیم اساسی گرفته بودم که دیگه از روز 14 فروزدین آراد خان شیطون و بلا  رو  ببرمش مهد کودک و مامان خانم گلم هم از دست ایشون یه نفس راحت بکشند اگر خداوند بخواهد!!!!

 این تصمیم هم از همون تصمیمات کبری ست که هی میخواهید انجامش بدید اما نمیشه! حتماِ ترجمه ی کتابی رو که ترجمه کردم خوندید دیگه " قورباقه ات را قورت بده" !!!!  این مهد بردن آرادی هم همون قورباقه گنده هه بود که هر روز صبح میدیمش و میخواستم قورتش بدم اما تا شب نمیشد و دوباره روز بعد جلوی روی من بود!!! درست مثل عمل کردن چشمام ... یا  تصمیم گیری برای یه پیاده روی صبحگاهی در فصل بهار.... بهر حال حسابی عزمم جزم بود که  مامان صبح زنگ زد و گفت نگران شدم پس چرا آرادم رو نیاوردی پیشم؟ مگه سر کار نمیری؟ گفتم مامان جان اگه خدا بخواد و آراد هم همکاری کنه  و باباش هم راضی باشه و خلاصه...... بالاخره گوش شیطون کر میخوام گل پسر قند عسل رو به مهد کودک ببرم تا در سن سه سال و  نیمی بالاخره ایشون قدو م مبارکشون رو بگذارند در مهد و اونجا رو به نور خودشون منور کنند!!! مامان گفت چیکار داری بچه ام رو ... اون که به من کاری نداره تو هم که ساعت  5/1 -2  از سر کار میای  دلم نمییاد  بذاری اش مهد... گفتم نه مامان اینطوری هم شما به  برنامه های خودتون میرسید و دیگه درگیر آرادی نیستید و هم اون توی ساعات صبح که میتونه آموزش ببینه چیزها ی زیادی یاد میگیره. منهم ساعت  5/1 یا 2 میرم مهد دنبالش. مامان  که دید ایندفعه تصمیمم خیلی کبراییه گفت باشه پس بذار منهم بیام ببینم مهد آرادی کجاست تا ظهر ساعت 12 خودم برم دنبالش و برای نهار بیارمش خونه تا شما بیای.... ما هم قبول کردیم. اما بشنوید از ارادی تنبل ما که از بس بدون برنامه تو خونه پای تلویزیون بوده مگه تن میداد به لباس پوشیدن و بیرون اومدن ! چه دردسرتون بدم که ما تا خواستیم ایشون رو راضی کنیم ببریم مهد ساعت شد 5/10 صبح....  همش میگقت میخوام mbc3  کارتون ببینم. اما بالاخره با کلی ترفند مادرانه!! موفق شدم ایشون رو به مهد ببرم. وقتی رسیدیم با مامان و آراد به مهد که خیلی هم نزدیک به خونه ی ما و مامان ایناست  ( مهد گلشن)  اولش جلوی در گفت از اینجا خوشم نمیاد ... وقتی یکی از مربیان اومد و بهش خوش امد گفت و تعارف کرد که بره بالا آرادی بدون هیچ بهانه گیری کفشاشو در آورد و مثل یه بچه ی خوب رفت بالا. من و مامان هم متعجب از اینکار آراد  پشت سرش رفتیم بالا و دیدیم بلافاصله رفته تو کلاس و مشغول بازی با بچه ها شده.  حتی وقتی خواستیم لباس راحتی شو که همراهم بود بپوشونیم گفت : حالا نمیتونم کلی کار دارم مامان. من و مامان هم خوشحال شدیم و صمیم گرفتیم تا ساعت 12 یا 5/12 آراد رو تنها بگذاریم ببینیم چی پیش میاد و عکس العمل آراد چیه. واسه همین اومدم خونه و کمی به کارهام رسیدم و رفتم دنبالش . خدا رو شکر خوشحال و راضی بود و گفت که با بچه ها کلی بازی کرده. به  امید خدا از فردا باید رسماَ هر روز رو به مهد بره  . خدا کنه بد قلقی نکنه تا هم من سر کار خیالم راحت باشه و هم ارادی بدون من و باباش  بهش چند ساعت خوش بگذره...