امسال بر خلاف سالهای قبل سیزده بدر رو تو اراک نموندیم.  سالهای پیش همیشه روز 13 فروردین رو در اراک بودیم و  با خانواده خودم و همسر  جون این روز رو بیرون از منزل در اطراف اراک میگذروندیم. امسال بخاطر سرماخوردگی آراد  و باباش توی تعطیلات عید  ما هیچ جا نتونستیم بریم علیرغم اینکه برنامه داشتیم هفته دوم فروردین رو حتماَ یه مسافرت بریم.... اما خب دوباره امسال هم ضد حال خوردیم... بهر حال روز 11 فروردین الهام زنگ زد که میخوان امسال برن پیش عمه زهرا  و روستای بابا اینا  چون خیلی قشنگه و خوش میگذره. احساس میکزدم دیگه واسه یه مسافرت کوچولو هم دیر شده و کی حال داره اینهمه راه بکوبه بره تا  " کوره" ... اما خب با اصرار الهام و نیاز به تجدید قوا در روزهای پایانی تعطیلات ترجیح دادیم ما هم بار بندیل مون رو جمع کنیم و بریم .  بابا هم به جمع ما پیوست و ما از اراک و الهام اینها از تهران  راه افتادیم و خلاصه عصر 12 فروردین تو روستای کوره بودیم. دیدن طبیعتی زیبا-  احساس هوایی پاک و سکوتی  آرامبخش از امتیازات این سفر کوتاه بود.  اما وقتی رسیدیم "کوره" یه بغضی توی گلوم نشست و دلم خیلی گرفت که دیگه بابا بزرگ در بین ما نیست 1 سالی هست که با با بزرگ رو از دست دادیم. یادش بخیر که تابستون 2 سال ژیش اومدیم با سعید اینا ااینجا ژیش بابایی و اون چقدر از بودن با ما خوشحال و خندون بود و وقتی میرفتیم چه بغضی داشت از غم تنها شدن ..... یاد اون صحنه که میافتم دلم خیلی میگیره.... خداوند رحمتش کنه و یادش گرامی.


بگذریم .... حمید که دست به جوجه کباب درست کردنش خوبه  برای نهار سیزده بدر کباب جوجه ای ردیف  کرده بود که تا حالا تو عمرم نخورده بودم .  البته شب قبل هم و قتی جمعمون جمع شده بود  ما  و عمه و عمو اینا , باز هم حمید بساط  اتیش رو جور کرد و یه ته بندی از کبابه کردیم... و مزه اش رفت زیر دندونمون اما شام قورمه سبزی  عمه جان بود و جوجه برای نهار فردا تدارک دیده شده بود. هوا حسابی خنک بود  یعنی  سرد بود نه خنک . هنوز عمه کرسی  توی خونه  دهات رو جمع نکرده بود . اونها خودشون معمولا تو بهار زیاد به خونه ی روستایی شون میان و از طبیعت ، آب ، هوا  و همه ی نعمتهای اونجا به بهترین شکلی بهعره میبرن .. بچه ها هم حسابی بازی میکنن و هیچ کس دیگه کاری بهشون نداره که سر و صدا نکنند و .... آراد هم حسابی با نیوشا و سیاوش  بازی کرد و خوش بود. روز سیزده هم خیِِِِِِِِِِِِِِِِِِیِِیییییییلی خیییییلی خوش گذشت. جای همتون خالی. من فقط یه عکس از طبیعت انداختم که میتونم براتون اینجا بگذارزم ما بقی یه تعداد عکس خانوادگیه که متاسفانه امکان گذاشتنش نیست . شرمنده ام ها اما خب حالا خودتون یه روستای با صفا و تر تمیز و  خوش منظره رو هر طور میخواهید تصور کنید.

جای شما خالی

اینهم عکس بابا روی یه تخته سنگی که میگفتند این سنگ از زمان بچگی شون در این مکان بوده و فقط کلی فرسایش پیدا کرده و ایشون کلی خاطره از بازی در کنار این سنگ داشتند....

 

وقتی داشتیم برمیگشتیم آراد که حالی کرده بود تو اون هوا و حسابی با بچه ها خوش گذرونده بود گفت مامان خیلی بهم خوش گذشتا... خوب شد اومدیم....

اینهم عکس آرمین و آراد تو روز سیزده بدر....