روزها دارن مثل برق و باد میگذرن و فقط دو هفته دیگه تا بدنیا اومدن نی نی دوممون زمان باقی مونده. احساس میکنم کلی کار عقب افتاده و انجام نشده دارم و فرصتم خیلی کمه. از دلشوره ها و کابوسهای بیمارستان هم که دیگه نگم بهتره... مدام درگیرم. کدوم کارها تو اولویته و کدوم کارها رو میشه بعدا انجام داد... با خودم فکر میکنم وقتی رفتم بیمارستان نباید کم و کسری تو خونه باشه و باید همه چیز طبق برنامه و مرتب باشه. تا 19 دی ماه دقیقا دوهفته دیگه مونده. قرار شده یه شب زودتر برم بیمارستان بخوابم. با وی آی پی بیمارستان قدس هم هماهنگ کردیم واسه اون تاریخ برای بستری شدن. گفتن نباید مشکلی باشه و احتمالن زمان خلوتیه و اتاق دارن. دیروز هم با دکتر ربیع (دکترم) مشورت کردم و گفت فعلا یه سونو گرافی دیگه مونده و یه سری آزمایش و آخرین ویزیت هم 15 دی ماهه... وای خدایا چقدر کاردارم. ازطرفی فکرم همش درگیر حال و احوال خودم و نی نی بعد بدنیا اومدن و از طرف دیگه مدرسه ی آراد و تکالیفشه... نمیدونم بچم میتونه از پس کاراش و تکالیفش بر بیاد و تنهایی انجامش بده؟ فعلا که خیلی بهم وابسته است و مدام من باید بالای سرش باشم. کلی از حالا برنامه ریخته که وقتی من برم بیمارستان میخواد حسابی با باباش حال کنه و دو روز هم مدرسه نمیره... بهم میگه مامان : آخ جونم که تو میری بیمارستان و دیگه کسی نیست بهم گیر بده با کامپیوتر بازی نکنم!!!! بچم کل دقدقه اش انگار همینه که بتونه با خیال راحت چند ساعت بدون مزاحمت من با کامپیوتر یا تبلت بازی کنه... وقتی اینطوری بهم میگه با خودم فکر میکنم چقدر مامان سخت گیر یا بداخلاقی ام که آرادی از نبودنم انقدر خوشحاله... از طرف دیگه خوشحالم که رابطه اش با باباش انقدر صمیمی و خوبه که احساس خوبی از بودن کنار پدرش داره. فکر میکنم این رابطه بین پدر و پسر خیلی ضروریه...  

ساک وسایلمو جمع کردم  ، چند روز یه بار یه سر میزنم بهش یکی دوتا تیکه از توش بر میدارم و چندتا تیکه بهش اضافه میکنم اما هنوز مردد هستم که کم و کسری نداشته باشه. هفته پیش که بابا اینا تهران بودن یه سری از وسایل رو که خاله الهام و خاله ساناز با شادی جون از خیابون بهار برام خریدن رو آورده بودن. سرویس پتو و تشک نی نی و سرویس بهداشتی اش که اینبار هم دلم میخواست مارک Chicco باشه ، درست مثل آرادی... همون بو و حس و حال رو بهم بده و یه کاپشن سر همی که تا عید بتونه بپوشه و ساک و کیف نوزادی . یه سری چیزای دیگه. خلاصه که وقتم پره و سرم حسابی به این کارها گرمه و نمی فهمم چطور زمان داره میگذره. الحمداله اگه خدا بخواد امسال زمستون با برکتی هم هست و این یکی دو هفته اخیر بارش برف رو هم داشتیم. خدا رو شکر .... قدم گل پسرمون هم خوبه ... با وجودیکه امسال همه نگران سرما هستن و یه سری شایعات در مورد سرمای بی سابقه ی امسال وجود داره که گفتن هوا خیلی سرد خواهد شد  اما من کلا خدا رو شکر میکنم که زمستون سردی پیش رو داریم و امیدوارم حتی روز زایمان من هم برف بباره... خب زمستون یعنی همین... سرما و بارش برف... اینکه من شرایطم چطور باشه مهم نیست .. مهم اینه که وقتی بارش و سرما باشه بهار و تابستون با برکتی هم خواهیم داشت... پس خدا رو شکر.

از خریدای نی نی یه سری عکس انداختم که دلم میخواد بذارم اما از طرفی کلی از وسایل آراد مثل گهواره و کریر و آغوشی و .... بوده که چون تر و تمیز و مرتب بوده دیگه نخریدم ... ایشاله تو پست بعدی یه مطلب میزارم واسه وسایل و لباسای نی نی جدید که یادگاری بمونه واسه بعدها که اینجا رو میبینن ...قلبنیشخند