امسال از اول تابستون بابا سهرابی پیشنهاد کرد که تا هنوز من سنگین نشدم و نی نی هنوز خیلی بزرگ نشده که نتونم از خونه تکون بخورم ، و قبل از بدنیا اومدنش با آرادی یه سفر بریم مالزی یا ترکیه. البته هر سال ما این تصمیم رو داشتیم اما بنا به دلایلی جورش جور در نمی اومد و سفر بی سفر!!! امسال اما شرایط من هم فرق میکنه و منهم مصمم تر بودم که حتمن بریم. البته خود بابایی میخواست ضمن سفر بازدیدی هم از یه شرکت داشته باشه و یه قطعه ای رو برای کارخونه بخره. وعلت اینکه ما ترکیه یا مالزی در نظرمون بود بخاطر همین بود که ضمن سیاحت به تجارتش هم بپردازه . خلاصه اول تابستون کجا و آخرای شهریور کجا !!! من که دیگه الان تقریبا 6-5 ماه از بارداریم میگذره واقعیتش بی خیال سفر ترکیه شده بودم. نیمه دوم شهریور با اصرار ساناز که مدام ما رو دعوت میکرد اما جور نمیشد بریم تهران ، تصمیم گرفتیم یه سر بریم خونشون. در ضمن یه دندون ایمپلنتی هم داشتم که مرحله آخر کارش از خیلی وقت پیش مونده بود و باید درستش میکردم. خلاصه قرار به رفتن شد اما بابا سهرابی گفت که وسایل و لوازم مورد نیاز واسه ترکیه رو هم بردار تو یه ساک جداگونه که اگه جورش جور دراومد یه دفعه از همونجا مسافرتمون رو هم بریم. ما سه شنبه  17 شهریور ، شام رفتیم خونه ساناز اینا .مامان اینا هم بودن. همینطور که  صحبت میکردیم گفتیم که اگه بلیط ترکیه گیرمون بیاد دوست داریم تا قبل از باز شدن مدرسه آراد بریم مسافرت. پدرام هم گفت من آشنا تو آژانس مسافرتی دارم فردا پیگیری میکنم ببینم چی میشه. بابا سهراب چهارشنبه برگشت اراک کارهاشو ردیف کنه و پدرام هم از این طرف بی خیال سفر ما نشد و گفت من میدونم تو اگه الان نری دیگه حالاحالا ها نمیری... شروع کرد به قیمت گرفتن و هماهنگ کردم واسه سفر ما.

  لطفا بقیه داستان سفر ما رو در ادامه مطلب بخونید و عکسهامون رو هم ببینید: 


والا تا قبل از اینکه از اراک راه بیافتیم بیایم اس ام اس پشت سر هم میومد که استانبول 900 تومن و التماس میکردن واسه رزرو بلیط. از وقتی ما اسم استانبول رو آوردیم و پدرام خواست واسه ما قیمت بگیره از 1100 شروع شد قیمتا و همینطور دقیقه به دقیقه میرفت بالا و علتش رو هم شلوغی تایم مسافرت گفتن!! والا ما که نفهمیدیم پس کی بالاخره آف بود و کی نبود!!! از طرفی الهام هم قرار بود با ما بیاد. خلاصه در نهایت با قیمت 1600  واسه 5 روز بلیط ها رو اوکی کردیم و تاریخ پروازمون شد یکشنبه  22 شهریور شب ساعت 2. کارهای مربوط به سفرمون رو انجام دادیم و آماده شدیم و سهراب هم عصر روز یکشنبه خودشو رسوند و شبش  ساناز و پدرام و آقا حمید و آرمین ما رو تا فرودگاه راهی کردن و بالاخره راه افتادیم. آراد حسابی ذوق میکرد. وقتی به فرودگاه استانبول رسیدیم اولین کاری که کرد گفت بابا یه سکه بده . ما همینطور متعجب که الان آراد چی میخواد بخره. باباش هم دنبالش راه افتاد ببینه آراد چکار میکنه. خلاصه فهمیدیم که تو کارتونهاش این استندهای فروش آبمیوه و نوشابه و ... رو دیده و طرز کارش رو یاد گرفته بود تا تو فرودگاه یکی از اونها رو دیده بود خواست یه بطری آب معدنی بخره ببینه چه جوریه. با کمک باباش سکه رو انداخته بود و آب گرفته بود و کلی کیف میکرد که خرید کرده ...

وقتی تو فرودگاه ساکهامون رو گرفتیم و خیالمون راحت شد و دنبال نماینده تورمون بودیم که ما رو ببره هتل همینطور که به اطراف نگاه میکردم ،چیزی که برام جالب بود دیدن چهره های بدون آرایش و یا با آرایش خیلی لایت مسافرای کشورهای دیگه و برعکسش آرایشهای آنچنانی بعضی مسافرای ایرانی بود. یه چیز دیگه هم که دقیقا نشون میداد مسافر ایرانیه،  طرز لباس پوشیدنشون بود که هم معلوم نبود واسه مسافرت لباس پوشیدن یا برای مجلس مهمونی و پارتی شبانه . یعنی متاسفانه مردمی شدیم که واقعا بلد نیستیم چه چیزی رو کجا بپوشیم و چه آرایشی رو واسه چه مراسم یا مناسبتی داشته باشیم. البته مورد آخر متمایز کننده مسافرای ایرانی و غیر ایرانی این پروتز لبها و بینی عمل کرده 80 درصد خانمهای  ایرانی بود  بود که واقعا داد میزد طرف از ایران اومده. اصلا پروتز ها بعضی وقتها انقدر تو چشم میزد که از دور میدیدی داره دوتا لب میاد قهقهه.

خلاصه صبح زود که رسیدیم و وسایلمون رو تو هتل گذاشتیم کمی استراحت کردیم و رفتیم بیرون و خیابونها و دور و اطرافمون رو  گشتیم. برای من کلا ترکیه جای غریبی نبود. یه حس خیلی خوبی نسبت بهش داشتم. همه چیز یه جور آشنایی بود. البته مردم مهربون و خونگرمی هم داشت. آب و هوا هم که عالی بود. یه چیز دیگه اینکه انقدر دور و برت رنگ میدیدی که روحت شاد میشد. سقف خونه ها شیروونی و با رنگ های شاد بود. ماشین ها همه رنگی بود ، برعکس اینجا که یا سفیده یا مشکی و در نهایت نقره ای و دودی و تک و توک تو خیابون ماشینهایی با رنگ شاد میبینی و اگه هم ببینی بنده خدا صاحبش انقدر تابلو شده با ماشینش که همه شماره شناسنامه اش رو هم میدونن. بهرحال شادابی و طراوت همه جا بود و حال آدم رو جا میآورد و روحیه آدم رو عوض میکرد. ازنظر غذا خوردن هم که به هیچ وجه مشکلی نبود چون ذائقه ما و ترکیه خیلی بهم نزدیکه و ما تو مدت اقامتمون هر روز از کیفیت و مزه خوب غذاها یا دسرها و شیرینی هاشون لذت میبردیم. چند روز اقامت ما عین برق و باد رفت و تا اومدیم بجنبیم روز برگشتمون شده بود. تو این مدت از چند جای دیدنی در حد توانمون دیدن کردیم و مراکز خرید زیادی رو هم دیدیم. ضمن اینکه روز چهارشنبه و جمعه رو هم  به شرکتی رفتیم که بابا سهراب میخواست ازشون سنسور بخره. دفعه دوم که برای عقد قرارداد رفتیم منشی شرکت ما رو تا مرکز خرید جواهر همراهی کرد و نهار رو مهمون اون شرکت بودیم. جمعه شب باید اتاق رو تحویل میدادیم و ساعت 3 صبح هم پروازمون بود. وقتی توی هواپیما نشستیم همگی مون هنوز از دیدن جذابیتها و زیباییهای استانبول سیر نشده بودیم و هنوز دلمون میخواست ای کاش بیشتر وقت داشتیم و باز هم دیدنی های اینجا رو میدیدیم. اما خب هر سفری یه پایانی داره. صبح زود که رسیدیم به فرودگاه امام تهران آقا حمید اومده بود دنبالمون. تو جاده که افتادیم دوباره رنگ های سیاه و سفید و خاکستری بود و چهره های جدی و بدون  احساس ... امیدوارم روزی برسه که ایران ما به عنوان یه قطب گردشگری تو منطقه بشه و رونق و صفایی بگیره و شادی و  لبخند روی چهره ی مردممون  بشینه...

آرادی تو هواپیما قبل پرواز

 آراد خان ما هم هرجا ماشین شیک و پیک و مدل روز میدید میخواست کنارش عکس بندازه ...