مدتیه که واسه تصمیم خاله ساناز و عمو پدرام واسه رفتن شون به تهران با خودم درگیرم و برام خیلی سخته که به این موضوع فکر کنم. حتی یه چند روزی انقدر خودمو با این موضوع درگیر کرده بودم که همش گریه میکردم. مامان هم همین وضع روداره و مدام از این تصمیم گریه اش میگیره و کلافه است. خب تصمیمیه که گرفته شده و اونها چند وقتیه دنبال رفتن هستند و حتی یه خونه  هم تقریبا نزدیک به خونه الهام پیدا کردن و تا آخر اردیبهشت از اراک نقل مکان میکنن. خب تو تمام این سالها این خواهر کوچیکای من اینجا و کنارم بودن هم الناز و هم ساناز. الان بارفتن یکی شون انگار من و الناز اینجا تنها میشیم. تازه بعد از ازدواج بنظرم روابط خواهرانه مون حتی قشنگ تر و صمیمی تر هم شده بود. اما حالا ...  از طرفی الهام که این همه سال تو تهران تنها بوده از این تصمیم  خیلی خوشحاله و منتظر رفتن اونها به ترهانه. بهرحال عزیز دلم خواهر کوچولوی نازم ایشاله هر کجا هستی و هر تصمیمی که واسه زندگیت گرفتی درست تین و بهترین باشه و خداوند بهترینهارو برای تو همسرت رقم بزنه انشاله . موفق باشی.

آخرین مهمونی ساناز هم یک هفته قبل رفتنش و به مناسبت تولدش تو خونه اش برگزار شد و همه گی مون هم خوشحال و هم به نوعی ناراحت بودیم که دیگه آخرین مهمونیه که تو این خونه و به این آدرس میایم.

عکس هنرنمایی امشب ساناز جون و شوهرش 

بقیه عکسها رو لطفا در ادامه مطلب ببینید