40 روزدیگه نی نی به دنیا میاد. من تو هفته 34بارداری ام هستم . خدا رو شکر هیچ روزی به معنای واقعی از بارداری ام بد حال نبودم و مثل همون موقع که منتظر آراد بودم حالم کلا خوبه. حتی بیشتر وقتها واقعا فراموش میکنم یه نی نی کوچولو دارم کهبه زودی به دنیا میاد .اما اگه خدا ازم بگذره و اینو به حساب نفهمی  ام بذاره  و ببخشه و این حرفام رو نشنیده بگیره ، هنوزم که هنوزه واسه جنسیت نی نی ناراحتم. هنوز دلم میخواست یه دختر داشته باشم و یه جورایی دلم واسه خودم میسوزه که خدا منو انقدر لایق ندونست که یه دختر بهم هدیه بده. اما خب بازم میگم ناشکری نمیکنم و امیدوارم خدا منو واسه درد دل هام ببخشه.

اما عنوان این پست وبلاگم در اصل ربطی به جنسیت و دختر یا پسر شدن نی نی نداره اصلا و ابدا.... این بدحالی ام مال اتفاقات چند روز گذشته یا بهتره بگم هفته پیش تا امشب که دقیقا 8 روز از اون داره میگذره . قضیه از این قراره که شب جمعه پیش (6 آذر 94 ) طبق معمول که شبها کمی دیر میخوابم بخاطر ورجه وورجه های نی نی خوابم نبرد. دیدم موندن تو تخت دردی رو دوا نمیکنه و ممکنه سهراب رو هم بدخواب کنم و بهتره بلند شم بیام تو هال و تلویزیون ببینم. آراد هم تو اتاقش خواب بود. اومدم  و همینطور با گوشیم مشغول دیدن عکسای تو اینستاگرام و چک کردن خبرهای جدید تو تلگرامم شدم . ساعت شده بود 1.5 شب و من هنوز اصلا خوابم نمیومد که دیدم گوشی سهراب داره زنگ میخوره. البته معلوم بود زنگ تماس معمولی نیود و مربوط به یکی از اپلیکیشن ها بود که تماس میشه باهاش بگیری چون آهنگ زنگش عادی نبود. مثلا با وایبر و واتس آپ یا ایمو انگار تماس گرفته میشد. به ساعت نگاه کردم. دیدم دیروقته . با خودم فکر کردم شاید از کارگاه دارن زنگ میزنن که چندین بار پشت سر هم زنگ خورد و قطع شد. رفتم به سمت گوشی  و دیدم فردی به جز بچه های کارگاه داره با ایمو زنگ میزنه. البته تا برسم به گوشی قطع شده بود. همون موقع که گوشی سهراب دستم بود از رو کنجکاوی شروع به نگاه کردن به اپلیکیشن ها و مسیج هاش شدم. واتس آپ و تلگرام و وایبر  و ایمو و خلاصه همینطور که مشغول بودم تو تلگرام یه شماره توجهم رو بخودش جلب کرد و مشغول خوندن پیغامهای رد و بدل شده بین سهراب و اون شماره ناشناس شدم. خب خیلی زود فهمیدم که یه خانم متاهل بچه دار و شاغله که پدرش مرده و دوتا برادر داره و شوهرش هم رفته مسافرت کربلا. از کل پیغامها چیز خاصی نمیشد فهمید که مدت آشنایی چقدره اما بنظر غیر رسمی و خودمونی هم خیلی نبود. اگرچه در کل حرف بی ربط یا عاشقانه نبود اما برای بهم ریختن آرامش زندگی مشترکمون کاملا کافی بود. اشک از چشمام همینطور پشت سر هم میومد .... فکر اون خانم و نسبتش و نحوه آشنایی و مدت اون تمام مغزم رو داشت داغون میکرد. این در حالی بود که من و سهراب تو ماهای گذشته و البته تو یکی دو سال اخیر روابط مون خیلی خوب بود و اوضاع کسب و کار سهراب خدا رو شکر برعکس خیلی ها پر رونق بود و برنامه های جدیدی هم برای خرید کوره های جدید و تعویض ماشینمون از پژو پارس به هیوندا آزرا رو هم داشتیم. اما خوندن اون پیغامها انگار کل برنامه ها و رویاها و هدفهامونو داغون کرده بود و واسه من انگار همه چیز مثل یخ روی آب متلاطم در حال از بین رفتن بود. میدونم که اون هفته جمعه شب اصلا یه ساعت هم نخوابیدم. رفتم حمام و تا میتونستم گریه کردم. دلم واسه خودم خیلی میسوخت . از حاملگی و نزدیک بودن زمان زایمانم بشدت بدم اومده بود و کلی به خودم داشتم بد و بیراه میگفتم که چرا انقدر خریت کردم و تصمیم گرفتم بچه دوم داشته باشم. انگار تازه دلیل تک فرزندی خیلی از دور وبری هامو میفهمیدم و به حماقت خودم اشک میریختم حتی تو همون چند ساعت اوناع روشهای از بین بردن خودم یا بچه رو تو سرم گذروندم. نیمتونم بگم چه حالی داشتم و میدونم هر کس این مطلب رو بخونه تا خودش تجربه اینچنینی نداشته باشه اصلا منو درک نخواهد کرد!!!!

با رویا هماهنگ کرده بودم آخر این هفته مصادف با اربعین بیاد اراک چون هادی رفته بود کربلا و رویا آخر هفته که سه روز تعطیلی بود رو تنها بود. اما بعد اتفاق اخیر همش تو این هفته با خودم خدا خدا میکردم که رویا نیاد. حال دیدن هیچ کس رو نداشتم. حتی یه شب انقدر حالم بد بود که سهراب فهمید حالم بده اما وقتی گفتم بچه داره تو شکمم اذیت میکنه و نمیدونم چشه و فردا میرم دکتر دیگه خیلی کنجکاو نشد و قبول کرد که به این خاطر حالم بده اما خیلی دلم میخواست بهش بگم که دارم دیوونه میشم . دلم میخواست داد بزنم و بگم تو گوشیش اون چت ها رو دیدم و الان واسه همینه که حالم بده.. مدام تو نت انواع چیزهایی که واسه سقط بچه است رو میخوندم تا اگه لازم شد حتمن اینکارو بکنم و بچه رو بندازم. نمیدونم اما افکارم واقعا جنون آمیز بود. خوشبختانه سه شنبه رویا زنگ زد و گفت که نمیاد اراک چون هادی تو راهه و داره برمیگرده و برای هفته آینده که شله زرد نذری دارم با الهام میان اراک. این فرصت یک هفته ای واسه من غنیمت بود تا بتونم تصمیم بگیرم آیا به سهراب موضوع رو بگم یا نه و آیا این روند دوستی معمولی سهراب تبدیل به موضوع مهمتری خواهد شد یا نه. از صبح زود که بیدار میشد میفهمیدم رفته سراغ گوشیش و داره اونو چک میکنه . خدا میدونه تو تخت چه حالی میشدم .... الان داره چی میگه؟ چی مینویسه ؟اون خانمه چی جواب میده ؟ و خلاصه کلی افکار منفی .... وقتی هم سهراب میرفت سر کار تا شب که بیاد خونه داشتم دیوونه میشدم . تموم روز رو واسه رسیدن شب و اومدن سهراب سپری میکردم تا ساعت بشه 10 یا 11 و سهراب بخوابه و من دور از چشمش گوشیش رو چک کنم و ببینم امروز بهم چی گفتن... نمیدونم آیا واقعا تماس تلفنی هم داشتن یا نه ؟ نیمدونستم واقعا همدیگه رو دیدن یا نه ؟ یا حتی مسیج ها رو کامل نگه میداره یا من شب فقط بخشی که پاک نشده رو میبینم اما کل حرفها و مسیج ها خیلی نگران کننده نبود ولی بهرحال برای من اصلا اصل قضیه یعنی چت کردن سهراب با یه خانم غریبه کلا دیوونه ام میکرد....

این وضع تا دیشب ادامه داشت. یعنی دقیقا یک هفته . دیشب که شب جمعه بود من و سهراب بعد از اومدن از خونه خواهر سهراب که پسرش رفته بود کربلا و ما شام اونجا بودیم ، شب خوبی داشتیم و خوابیدیم. همینطور که خوابیده بودم دوباره ساعت 12 شب که شد بیخوابی شبهای قبل اومد سراغم و وسوسه چک کردن گوشی سهراب. پاشدم و اومدم سراغ گوشیش. دوباره چک کردم. دیدم بعله بازم با هم چت کردن و آخرین پیغام جوکی بود که من همین امشب برای سهراب فرستاده بودو و کمی هم بنظر من مورد دار بود. یعنی چیزی نبود که من بتونم واسه گروهای تلگرامی ام بفرستم که توش آقا یی عضو بود... با دیدن این پیغام آخری انگار قلبم یهو شکست و افتاد رو زمین. صدای تپش قلبم رو تو این هفته هر لحظهمیشنیدم و لرزشش رو کاملا احساس میکردم. امشب احساس کردم خرد شدم. نتونستم خودمو کنترل کنم در حالیکه گوشی سهراب رو کنارم گذاشته بودم و با خودم تک تک سلام و احوالپرسیاشو مرور میکردم و برنامه های بین خودم و سهراب واسم تکرار میشد همینطور زدم به گریه با صدای نسبتا بلند . انگار حواسم نبود تو اتاق سهراب خوابه و تازه هم خوابیده. فقط میدونم که گریه بهم اجازه نمیداد به چیز دیگه ای فکر کنم. یه دفعه احساس کردم سهراب بیدار شده . خیلی هم قصد نداشتم پنهان کاری کنم به گریه ادامه دادم. سهراب اومد تو هال و درحالیکه نمیدونست داره خواب میبینه یا بیداره پرسید چت شده افسانه؟ داری گریه میکنی؟ گفتم آره برو بخواب. حالم خوب نیست. اومد نزدیک تر بزور چشماشو باز میکرد و حسابی هم چشماش قرمز بود و هینطور هاج و واج مونده بود چی بگه و من چم شده. گوشیشو دید که کنار منه برداشت و برد زد تو شارژ و نخواست به روی خودش بیاره که چیزی فهمیده و همینطور خواب آلو رفت تو اتاق. انگار نه انگار که گوشیش کنار دست من بوده و من هم در حال گریه. من هم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم همینطور به گریه کردن ادامه دادم. 5 دقیقه ای گذشت. فکر کنم سهراب رفت تو اتاق تا با خودش فکر کنه که الان من چرا دارم گریه میکنم و خودشو واسه جواب آماده کرده بود. دوباره برگشت و اینبار بدون خواب آلودگی اومد کنارم نشست و علت گریه ام رو پرسید. یکی دوبار گفتم چیزی نیست. اما درنهایت گفتم یعنی تو خودت نمیدونی چیه؟ تو بگو اون خانمی که تو تلگرام با هم چت میکنین کیه؟ قیافه جدی و حق به جانبی گرفت که خب منظورت چیه؟ گفتم هیچی. گفت آره یه خانمه مثل هر دوست دیگه ای که دارم اما خانمه خب مگه عیبی داره؟؟؟ گفتم نه نداره. اگه من هم با شوهر دوستام همین طوری بدون منظور و به قول خودت عادی دوست باشم و صبح ساعت 6.5 و شب چت کنم و واسه هم جوک بفرستیم عیب داره؟ اینبار دیگه نتونست قیافه حق به جانبش رو نگه داره و شروع کرد به توضیح که به خدا افسانه هیچی بین ما نیست و میدونم کارم اشتباهه و اصلا اشتباه کردم و میدونم تو چقدر برام عزیزو و تو رو با یه دنیا هم عوض نمیکنم و ....... تو تمام مدتی که صحبت میکرد از شدت تنفر نیمتونستم حتی تو صورتش نگاه کنم ... خلاصه سعی کردم چندین مورد از اون جملاتی رو که باعث شکستن قلبم شده بود رو بهش بگم و تو کل مدتی که با گریه حرف میزدم شهراب میخواست هم آرومم کنه و هم معذرت میخواست. گفتم اصلا اشتباه بود این حاملگی ام . من نمیتونم این بچه رو نگه دارم. و واقعا هم همینطور فکر میکنم. اما سهراب همش جلوی حرفامو میگرفت و تند تند عرق روی صورتش رو پاک میکرد. نیمدونم چقدر حرفامون طول کشید و من گریه کردم  و اون معذرت خواست اما بالاخره بخشیدمش اما انگار هنوز دلم باهاش صاف نمیشد. هنوزم که یه شب ازش میگذره کل چت های سهراب و حرفاش با اون خانم جلوی چشممه و قیافه تو عکسش تو نظرمه. با وجودیکه سهراب قول داد از همون لحظه کلا همه چیز رو تموم کنه و دیگه کاری به این حفا نداشته باشه اما اصلا نمیتونم باورش کنم چون بازم سهراب از صب تا شب کارگاهه و این فرصا اصلا برای هر نوع تماسی کم نیست. خیلی راحت میتونه با هر کی دوست داره حرف بزنه یا ببینتش یا بره پیشش. مهم اینه که باید خودش بخواد که اینکارو نکنه. فعلا که اصلا فکر نمیکنم حالا حالاها بتونم به حرفهاش اعتماد کنم . به غیر از این قلبم بدجوری شکسته و نمیتونم تو دلم ببخشم و بی خیال بشم .... همش با خودم ادامه رابطه رو تصور میکنم . و حالا بیشتر از این احساس ناراحتی میکنم که اگه تا دیروز میدونستم سهراب چکار میکنه از امروز خیلی راحت میتونه همه چیز رو پاک کنه و بیاد خونه بدون اینکه آب از آب تکون بخوره؟؟؟؟

خدایا خودت کمک کن از شر این افکار دیوونه کننده خلاص بشم و مثل قبل زندگی گنم.خدایا خودت بهم آرامش بده.... 

واقعا بنازم به بزرگی ات خدا که انقدر راحت من حقیرو با اینهمه گناه بخشیدی و من بنده ی تو رو بدون اینکه مرتکب گناههایی به شدت خودم بشه رو نمیتونم ببخشم.... خدایا خودت از بزرگواری و بخششت یک ذره به من عنایت کن تا بتونم راحت بشم و این بار رو روزمین بذارم و از دستش راحت بشم. خدایا به تو پناه میبرم .... فقط خودت....