خب وقتی همسر هستی و بعد هم مادر میشی چالش های زیادی پیش روته...

برای من یکی از اون چالش ها که شاید خیلی وقتها کلی منو به فکر برده یا حتی آزرده خاطرم کرده  وجود تفاوتهای زیاده بین اونچه که ما بودیم به عنوان بچه های نسل قبل و به اصطلاح نسل جنگ و اون چیزی که الان تو بچه ها میبینیم ... غیر از اون نوع تربیتی که هر کدوم از ما تو خونوادمون داریم خیلی وقتها بسیار برامون چالش بر انگیز میشه ...میپرسین کی؟؟؟

خب  همه چی آرومه  یا باید بگم به نوعی آتش زیر خاکستره تا موقعی که خودمون بچه دار میشیم حالا میخوایم با داشته های تربیتی مون که از پدر و مادرمون بهمون رسیده از یک طرف و  همسرمون با تربیتی متفاوت از ما از طرف دیگه ، یه بچه رو بزرگ کنیم...

نمیدونم متوجه منظورم میشین یا نه .... من خودم خیلی وقتها با این موضوع درگیر بودم... واقعا اینو لمس کردم. یه وقتایی واقعا عذاب کشیدم بابتش..

 اصلا نمیخوام مثل برنامه های تلویزیونی شعار بدم و اختلاف نسلها رو با جزییات کارشناسانه زیر ذره بین ببرم اما واقعا به عنوان مادر خیلی وقتا اینو لمس کردم که ما چجوری بودیم و الان بچه ها چقدر اختلاف دارن با ما. نیازها و توقعاتشون... دیدشون و امکاناتشون چقدر با ما فرق داره... یادم میاد که یه بار با پدرم رفتم برای خرید کفش. مادرم هم همراهیم نکرد .فکر کنم راهنمایی بودم یعنی حدودا بین 12 تا 14 سال. یه کفش مشکی که جلوش پاپیون خورده بود و یه کم پاشنه تق تقی داشت رو خریدم و با کلی ذوق اومدم خونه. مادرم با دیدنش گفت : این چه کفشیه ؟؟؟ خلاصه اینکه اصلا قشنگ نیست و باید ببرم عوضش کنم. و من گریه کردم و بعد انقدر از اون کفش بدم اومده بود که بعد از ظهر یا نمیدونم فردای اون روز با پدرم رفتیم و کفشی رو که دوست داشتم با یه کفش دیگه که میخواستم مامانم دوستش داشته باشه و بهم بگه چه قشنگه، عوضش کردم. 

حالا مقایسه کنید اون زمان و حرف گوش کنی ماها رو با الانیا. الان من پسرم کلاس دومه براش میخواستیم تخت بخریم. خودشو بردیم و ما کمکش کردیم و از بین چندتا مدلی که امکان خریدش بود باتوجه به قیمت و اندازه و رنگ و ... خودش یکیو پسندیده . بعدش روتختی خواستیم بگیریم از اونجایی که ماشاله به همه چی کار داره و تو همه چیز صاحب نظره اگه بدون در نظر گرفتن سلیقه اش چیزیو براش بخری اصلا قبول نمیکنه و خلاصه یا استفاده اش نمیکنه و یا کلا از چشم آدم می اندازتش. خلاصه خودشو بردم واسه روتختی پسندیدن. اصلا اونهایی رو که انتخاب میکرد  به لحاظ قیمت و رنگ و جنس نمیپسندیدم طوری که دعوامون شد و اومدیم خونه. تو راه انقدر یاد خودم افتاده بودم که زدم به گریه. داشتم فکر میکردم اون موقع انتخاب با مامان و بابا بود و الانم با این فسقل بچه ... پس من این وسط به کدوم دوره تعلق دارم ؟؟؟؟ خیلی برام دردناک و ناراحت کننده بود. البته از نظر خیلیها این موضوع شاید حتی خنده دار بیاد و یا بگین خوب بابا بزار خودش یه چیزیو انتخاب کنه اما من حداقل تو اون لحظه اصلا نمیتونستم اینطوری فکر کنم ...

چیزی که میدونم اینه که اون موقع دوران حرف گوش کردن بچه ها بود و کم توقع بودن و حالا دوره حکومت فرزندانمونه و پر توقعن...