خب انگار برعکس زمانی که سر آراد باردار بودم و به جر سر کار رفتن و برگشتن تا چیزی حدود 17 روز مونده به تاریخ زایمان، کاری نمیکردم، این بار خیلی سرم شلوغه و مدام در حال گشت و گذارم .از عروسی و عقد کنون و مسافرت و تولد و ... خلاصه همه جا چرخیدیم .... نمونه اش اینکه امسال تو تابستون و بعد از ماه رمضون عروسی برادر شوهر ساناز بود ، بعدش من تو مرداد ماه به اون گرمی  که واقعا انگار آتیش از آسمون می بارید ، یه هفته رفتم خونه رویا اینا دختر خاله جانم اونهم کجا؟ قم !!!! با هم میرفتیم خرید و آراد و عرفانم حسابی با هم کیف میکردن. تو همون قم تولد علی پسر رضا هم بود ... دیگه اینکه هنوز تو قم بودم که بابا سهراب گفت دعوت شدیم عروسی. عروسی پسر یکی از دوستان دعوت بودیم تو گرگان ( اونهم نه دقیقا گرگان --- علی آبادشون)... خلاصه چون فرصتی واسه اومدن به اراک و جمع کردن وسایل واسه عروسی نبود یه لیست از وسایل و لوازم آرایش و طلاجات و لباسهای مورد نیاز فرستادیم تو تلگرام بابا سهراب دونه دونه بعد از صرف کلی وقت و چندین بار تماس تلفنی که : این که نوشتی اصلا یعنی چی؟؟؟؟ و فرستادن عکس وسیله یا لباس مورد نظر تو تلگرام اقدام به جمع آوری ساک نمودن و آمدن قم و از اون جا رفتیم تهران و شب رو خوابیدیم خونه خواهر جان و صبح زود راهی علی آباد شدیم!!!! و چشمتون روز بد نبینه که چندین ساعت تو ترافیک بسته بودن راه واسه تعمیرات با سرعت منهای 20 کیلومتر در ساعت حرکت میکردیم و باز بماند که گرمای این فصل سال و شرجی بودن مناطق شمالی زبان زد خاص و عام است و البته وقتی رسیدیم فهمیدیم این توده ی گرمایی گویا دقیقا همزمان با ما به سمت شمال کشور مسافرت فرمودن و قصد خنک شدن ندارن تا ما برگردیم!!!! بهرحال ساعت 5 با پای ورم کرده ی من  بخاطر طولانی بودن راه و البته وضعیت بارداری حدود سه و نیم ماه ، رسیدیم منزل پدر عروس. هنوز ننشسته بودیم  که متوجه شدیم عروسی ساعت 7 شروع میشه اما در و مادر عروس که ما در منزلشون اقامت داریم ، حداکثر یک ساعت و نیم بعد یعنی ساعت 6.5 بایدجلوی در تالار برای خوشامد گویی به مهمانان حضور داشته باشن. از اونجایی که گفتن ( بلانسبت شما ) مهمان خر صاحبخانه است ما هم باید همزمان از خونه میزدیم بیرون و همراهی شون میکردیم!!!! از طرفی من واقعا جونم در اومده بود و باید همگی مون دوش میگرفتیم و کامل آماده میشدیم چون دیگه زمانی برای  تاخیر نداشتیم . اینو هم بگم که بابا سهرابی کلا برای من یه دست لباس مجلسی آورده بود که به بدبختی زیپش رو بالا کشیدیم  چون نی نی کوچولومون دیگه تو دل مامانش بزرگ شده و یه کمی هیکل ما رو بهم ریخته و ما هم یادمون نبود سایزمون تغییر کرده تا یه لباس راحت تر برداریم. البته اصلا خونه هم نبودیم که بتونیم لباس پرو کنیم و انتخاب کنیم که کدومشون اندازست. خلاصه کلی خندیدیم که اگه زیپ لباس وسط عروسی در بره ما باید چه خاکی برسرمان بکنیم؟؟؟؟

یادم که می افته هنوز بخاطر ندارم تا حالا بدون برنامه تر از این رفته باشم مسافرت اونهم عروسی راه دور و البته یادم هم نمیاد تاحالا به این سرعت بدون امکانات واسه عروسی آماده شده باشم. میگم بدون امکانان خانمها میدونن من چی میگم.... فکر کنید خودتون ساک جمع میکنین واسه مسافرت وسط راه کلی یادتون می افته که : وای اینو یادم رفت و اونو یادم رفت. حالا من که خودم ساک جمع  نکردم هیچ ، بابا سهرابی ام یه خط در میون لوازم مورد نیازم رو آورده بودن....   بهرحال از قدیم گفتن: این نیز بگذرد...

 انصافا انقدر گرما و رطوبت بالا بود که خود افراد ساکن اونجا هم میگفتن گرمای بی سابقه.... من تو قم وسط گرما اینهمه اذیت نشدم که تو علی آباد انقدر عرصه بهم تنگ شد... بیچاره خود عروس یه دور کامل آرایش کرده بود بعد رفته بودن باغ عکس گرفته بودن بعد دوباره برگشته بود آرایشگاه ، از بس عرق کرده بود و آرایشش بهم ریخته بود و دوباره آماده شده بود واسه تالار... خب عروسی هم به خیر و خوشی تمام شد و  خیلی هم خوش گذشت و بابا سهرابم با دوستش رضا حسابی کیف کردن و تک و تعریف کردن ... و ما بالاخره روز دوم بعد از عروسی خداحافظی کردیم و برگشتیم. البته فکر نکیند خب خدا رو شکر بالاخره من برگشتم خونه ... نه بابا این حرفا نیست که ... آراد خان چون دریا رو ندیده بودن و اصلا شمال بدون دریا اصلا شمال نیست واسه ایشون و میگه ما که شمال نیومدیم ، باید واسه دل ایشون یه جایی کنار دریا هم میموندیم. و ایشون تنشون رو به آب میزدن تا قبول میکردن که مسافرتشون به شمال بوده. منم که دیگه آب از سرم گذشته بود ... دیگه باید تا تهش میرفتم چشمکنیشخند این بود که وقتی رسیدیم بابلسر گفتیم حالا که به ساحل نزدیکیم همین جا بمونیم و آراد هم بالاخره به مراد دلش برسه. برای دوشب ویلا گرفتیم و موندیم و حسابی آرادی خودشو هلاک کرد... و در نهایت روز سوم برگشتیم خونه.... تازه ساناز همش زنگ میزد که باید سر راه بیای تهران ... از وقتی اسباب کشی کردم اومدم تهران تو هنوز نیومدی خونمون. با کلی قربونت برم و عزیزم و جانم خوهار جان گرام و همسشون رو متقاعد کردیم که بابا الان دو هفته است من از اراک زدم بیرون و واقعا الان اوضاع سر و تیپم بهم ریخته و حتی یه دست  لباس تمیز ندارم بیام اونجا. بذار برگردم اراک دوباره تو فرصتی دیگه قبل از باز شدن مدارس میام تهران.... و اینطوری سفر من فعلا تموم شد اما تو پستای بعد میخونید که من هنوز تو این شرایط مشغول گل و گشتم و تازه یه مسافرت تهران و یه ترکیه هم تو دست دارم...

اینم چنتا از عکسای مسافرت: