خب آراد جونم امسال کلاس اولیه و من هم تمام کارهای مربوطبه خرید وسایل و روپوش و کتابها و دفتر و ... رو انجام دادم و صبح روز دوشنبه 31 شهریور یعنی یه روز زودتر از شروع مدرسه، آماده بودیم که آرادی رو ببریم به مدرسه شون. کلاس اولی ها معمولا یکی دو روز زودتر از بقیه دانش آموزان مدرسه رو شروع میکنند تا جشن و مراسم مربوطه شون انجام بشه. صبح ساعت 7 من و بابا سهراب بیدار شدیم و آرادی رو هم کم کم با بوس و ناز و نوازش بیدار کردیم. خدایی اش هم سخت بود بعد از اونهمه مدت که پسری راحت تا 9 و 10 میخوابید حالا بخواد صبح زود بره به مدرسه. از امروز مسئولیتهای واقعی آراد برای تمام زندگی اش شروع میشه. امیدوارم که موفق و سربلند باشه گل مامان. خب راستش آرادی هنوز تو شیشه شیر میخوره. یکی شب موقع خواب و یکی هم صبح که از خواب بیدار میشه ... خیلی خواستم این عادتشو ترک بدم اما انگار هم دلم نیومد و هم صادقانه بگم از اینکارش بدم هم نمیومد و یه جورایی برام بامزه بود که هنوز برای خواب و بیداری اش باید شیر تو شیشه بخوره. امروز هم یه شیشه شیر گرم برای آرادی آماده کردم تا حالش جا بیاد و خوش اخلاق بشه و بعد هم بیدارش کردیم. بابا سهرابم امروز نرفت سر کار تا با هم آرادی رو ببریم مدرسه. خلاصه آرادی با کلی ادا و اصول یه کمی صبحانه خورد و لباساش رو تنش کرد و کوله اش رو برداشت و من و بابا از زیر قران ردش کردیم و براش صدقه گذاشتیم و بردیمش مدرسه. خب مدرسه یه شور و حالی داشت که بیا و ببین. هر گوشه اش یه جور بود و بچه ها هر کدوم یه جور .. یکی دوتا گریه میکردن و به مامان باباهاشون چسبیده بودن. بعضی هاشون راحت توی صف ایستاده بودن. اما آراد مامان چون سال گذشته هم تو همین مدرسه پیش دبستانی اش رو رفته بود و کلی دوست داشت و در کل حالش بد نبود. تو صف به بچه ها یه شاخه گل دادند و بعد به اتفاق مادرها و پدرها رفتیم همراه بچه ها توی نمازخونه مدرسه و مدیر و معاون و معلم آراد ( خانم تقی پور) خودشون رو معرفی کردن و یه سری توضیحات در مورد ساعت شروع کلاس و .... گفتند و یه جایزه به بچه ها دادند و گفتند امروز رو بریم خونه و از فردا بصورت رسمی کلاس بچه ها سروع میشه ودیگه ما تا دم مدرسه فقط میتونیم بیایم و از این صحبتها. خب اینطوری روز اول مدرسه آرادی تو کلاس اول شروع شد. به امید موفقیت گل پسری تو تمام زندگیش.  

اینم عکسای اولین روز مدرسه آراد گلم:

 برای دیدن بقیه عکسای آرادی بقیه مطالب رو ببینید: 


اینم نمونه یکی از مشقای پایان هفته آراد. البته فکر نکنید ازروز اول آرادی اینها رو مینوشت . کلی لوحه نوشت و کلی حروف الفبا یاد گرفت تا بتونه مشق پایان هفته بنویسه. بازم فکر نکنید آخی چه قشنگ نشسته و داره مینویسه ... نه بابا دمار منو در آورد واسه مشق نوشتن. جریانات داشت هر سری. هر بار که خانمشون یه خط مشق میداد بنویسن کلی میومد خونه اشک میریخت و گریه و زاری میکرد که اصلا من نخوام برم مدرسه  چی میشه؟ من مدرسه رو دوست ندارم و ... هر روز این حکایت رو داشتیم با آراد تا میشد چهارشنبه که فقط ورزش و قرآن داشتن. چهارشنبه ها سرحال و قبراق کله صبح بلند میشد و همش میپرسید کی میرم مدرسه. بعدشم کِیفش کوک بود که فردا و پس فرداشم تعطیله ... اما خدا نمیآورد که برسه به شنبه .. شنبه صبح دوباره غر و غر که خوش بحال تو بابا سهرابی که درس نمیخونین. خوش بحالت مامان افسونی که تو خونه الان میخوابی. بعد میپرسید من برم مدرسه تو چیکار میکنی ؟ من میگفتم خب من نهار درست میکنم مامان ، خونه رو جمع و جور میکنم، کارهای بانکی بابایی رو انجام میدم تا ساعت دوازده و نیم بشه بیام دنبالت عزیزم. دوباره میزد به گریه که نه دروغ میگی الان کاری نداری، میخوای کامپیوتر بازی کنی، میخوای بخوابی و ... من بدبخت و بگو که الان باید برم مدرسه و خانممون بهمون مشق بگه و ...

خلاصه هر روز این برنامه ها تا آخر سال تکرار شد و تکرار شد... هر روزتا مشقاش رو ننوشته بود آراد کلا بد اخلاق و غر غرو بود و تا خود شب نوشتن رو طول میداد و خودش رو میزد به دل درد و سردرد و انواع مریضی ، اما وقتی مشقاش تموم میشد حالش خوب بود و کلی از زرنگی اش و اینکه نسبت به دوستاش زودتر مشقاشو نوشته و راحت شده برای من میگفت و دیگه همه چی درست بود !!!! نمیدونم والا فقط وقتی من کل هفته با این برنامه ها ی آراد سرگرم میشدم فکر میکردم مامان و بابا بیچاره ها با ما چی کشیدن تا ما درسمون تموم شه!!! آیا ما هم واقعا انقدر دردسر ساز و اعصاب خرد کن بودیم؟ وافعا بعضی وقتا دلم میخواست از دست آراد داد بکشم یا از این همه نق و نق واسه نوشتن مشقاش فرار کنم ... بعضی وقتام انقدر اشک یمریخت که دلم میسوخت و کلی باهاش حرف میزدم که مامان بخدا من هم همه این روزا رو داشتم ، تازه زمان ما مگه مشق نوشتن 4-5 خطی بود  ما باید چند صفحه مینوشتیم مامان جان... و البته ناگفته نماند که یاد خودم هم میافتم من کلاس اول گریه میکردم که داداش سعید باید مشقامو بنویشه و کلی زور میگفتم که بیچاره سعیدمون باید برام اینکارو بکنه و .... خب دیگه حالا سر خودم اومدهقهقهه

اینم خاله الناز آرادی که یه روز با ما اومد مدرسه: