مدرسه آرادی پیغام داده بودن که هر کدوم از مادرا که دلشون میخواد میتونن تو تهیه شله زرد نذری مدرسه کمک مالی یا کمک در پخت داشته باشن . منهم که خودم هر سال شله زرد نذری تو 28 ماه صفر دارم تصمیم گرفتم واسه کمک داوطلب بشم و واسه بچه ها تو مدرسه شله زرد درست کنم. تاریخ پخت اون هم دقیقن یه روز زودتر از شله زرد خودم بود. و در اصل شنبه من باید شله زرد مدرسه رو کمک میکردم و یکشنبه هم برای خودمون درست میکردم. خرید زعفرون و شکر و بقیه چیزا هم به عهده خودم بود. خلاصه امسال حسابی مشغول نذری بودم. شنبه رفتم مدرسه. و شله زرد مدرسه رو بار گذاشتیم. حس و حال خوبی بود مخصوصا که بچه ها همش می اومدن و سرک میکشیدن که خاله کی شله زرد آماده میشه. البته از خانمهای معلم هم همراه ما بودن و هم میزدن و خلاصههر کسی کاری میکرد تا شله زرد ساعت 4 آماده شد و اونها رو داخل کاسه ها کشیدیم و بین بچه ها تقسیم کردیم. حالا من فردا رو هم مشغولم اما اول عکسای شله زرد امروز رو بذارم :

لطفا برای خوندن بقیه مطالب در مرود نذری خودم و دیدن عکساش بقیه مطلب رو ببینید:


خب صبح روزیکشنبه مصادف با 28 ماه صفر شد و من زود بیدار شدم تا با سهراب گاز و بقیه چیزها رو آماده کنیم و زودتر شله زردمون رو بار بذاریم. ازطرفی چون امسال تصمیم داشتم تو خونه خودمون نذری رو درست کنم ( آخه هر سال منزل مادر شوهرم اینا نذری ام رو به پا میکردم) قرار بود مهمونها یعنی خانواده شوهری و خانواده خودم و هر کسی که به کمکمون اومد رو نهار نگه داریم پس جاتون خالی دست به کار بار کردن یه آبگوشت مشت شدم و بعد رفتم سراغ بقیه کارا. خانواده سهراب یعنی مادرشون و خواهرش وشوهر خواهرش اومدن و مشغول وصل کردن گازبودن که تلفن زنگ خورد. برادر شوهرم بود. گفت که عمه شون که چند وقتی بود بیمار بود و مدام تو بیمارستان بستری بود، از دنیا رفته. خبر بدی بود. حسابی حال همه گرفته شد. اما مادرشوهرم اینا اصرار داشتن که شله زرد نذری باید بار بشه و من کاری به این قضیه نداشته باشم اما خودشون به اتفاق سهراب رفتن بیمارستان . خب تا یکی دو ساعت گیج و منگ بودم که چیکار کنم. از طرفی برنج رو از شب قبل خیسونده بودم و همه کارامو کرده بودم ازطرفی دلم نیمومد. سهراب بهم زنگ زد و پرسید چه خبر. گفتم والا نمیدونم چیکار کنم. گفت نذریه و باید گذاشته بشه ضمن اینکه فردا و پس فردا درگیر سایر مراسم هستیم که منهم باید باشم پس بهتره قبل از خراب شدن برنج اونو بار بذارم.  اون هم بعد از انجام یه سری کارها خودشو میرسونه . بهر حال من شله زرد رو بار گذاشتم و بدون حضور سهراب آمادش کردم. هرچند که اون حسی که باید داشتم رو نداشتم اما خب خیلی خوب شد و بخش زیادی اش رو تو ظرفای کوچیک یک نفره ریختم تا با سهراب تقسیم کنیم. سهراب غروب اومد. خسته بود و ناراحت. اما وقتی شله زرد ها رو دید خوشحال شد که آماده شده . با هم لباس پوشیدیم و  توی صندوق عقب ماشین و صندلی عقب  رو پر کردیم ازشله زرد نذری و از رفتگرهای محل کرفته تا بیمارستان تا جایی که رسید اونها رو پخش کردیم. این حس تقسیم نذری به این شکل رو خیلی دوست دارم و خیلی ازش لذت بردم.خدا قبول کنه ایشاله