از تابستون و زمانیکه با رویا رفتم خونه ی الهام اینا یه قرار هم با دندونپزشک الهام اینا گذاشتم و برای ایمپلنت یکی از دندونام وقت گرفتم و قرار شد هر چند هفته یکبار برم تهران و دندونم رو درست کنم. راستش تو اراک اعتبار نکردم واسه ایمپلنت برم و ترجیح دادم تهران اینکارو انجام بدم. خلاصه اینکه یکی از جلسات مراجعه به تهران روز چهارشنبه بود و آراد هم بعد از ظهری بود و قرار بود من حدود ساعت 4 تهران و مطب دندونپزشکم باشم. به سهراب گفتم که آراد رو با خودمون نبریم و ظهر آراد رو به مدرسه برسونم و به مامان بسپارم ساعت 5 از مدرسه آراد رو بیاره خونشون تا ما برسیم. هم اون خسته نمیشه و هم ما زود برمیگردیم. خلاصه علیرغم میل بابا سهراب که دلش واسه آراد میره و دلش میخواد همه جا با ما باشه ، رفتیم. کار دندون پزشکی به موقع انجام شد و برگشتیم. تو راه مهتاب نگه داشتیم تا یه کم استراحت کنیم و چیزی بخوریم که بابا سهراب رفت به سمت غرفه ی فروش اسباب بازی. گفتم دنبال چیزی میگردی؟ گفت آره دلم میخواد واسه آرادم یه چیزی بخرم . بچم تنها مونده اراک. حتمن باید یه اسباب بازی براش بخرم. گفتم خب بذار برسیم همونجا سر خیابون خودمون هم چند تا اسباب بازی فروشی هست از اونجا میگیرم . اگه هم خوشش نیومد میشه بریم و عوضش کنیم. از ما اصرار که بریم اراک بخریو از بابا سهراب اصرار که بابد واسه پسرم از مهتاب خرید کنم ... قیمت اسباب بازیهای مهتاب هم عموما گرونه. اما من نگرانیم از این بود که آراد شاید خوشش نیاد هم پوله رفته و هم اعصابمون خراب خواهد شد. خلاصه بابا سهراب دست گذاشت رو یه اسباب بازی که اندازه یه توپ تنیس بود و مثل هلیکوپتر بالدار بود و قابل شارژ شدن بود و تو هوا پرواز میکرد و طرح روش مرد عنکبوتی بود. قیمت اون هم از هیکلش خیلی بیشتر بود. ناقابل 50 هزار تومن. قشنگ بود اما راستش اصلا بنظرم به قیمتش نمی ارزید. اما بابا سهرابه و آراد یکی یکدونش !!!! اسباب بازی رو به شرط سالم بودن خریدیم. کلی هم فروشنده تبلیغ کرد واسش و گفت 1 ساعت تو شارژ بمونه مجددا مدت طولانی میتونه پرواز کنه. بابایی خشحال و خندون گازشو گرفت و ما 9 شب رسیدیم خونه ی بابا اینا و آراد و برداشتیم و کادوشم دادیم و آراد کلی کیف کرد بالا و پایین میپرید و ذوق اسباب بازیشو میکرد و بابا سهراب هم خوشحال تر از آراد که پسری و اینطوری خوشحال کرده!!! آخه آراد زبون بازم هست کلی ، میرفت و میومد میگفت بابا سهرابی دستت درد نکنه خیلی دوستش دارم. اشکالی نداره منو تهران نبردین ، من خیلی از اسباب بازیم خوشم اومده و هی باباشو بوس میکرد پدرسوخته و دل باباشو میبرد. سهرابم بیشتر بادی به غبغب مینداخت که دیدی بچم چقدر خوشحال شد؟؟؟ خلاصه وقتی شارژ اولیه اش تموم شد زدیمش به شارژ. ساعت شد 12 شب و هلی کوپتر کوچولوی آراد شارژ نشد. آراد حسابی پکر شد. گفتیم آراد بره بخوابه تا صبح باتریهاشو عوض کنیم شاید باتری اش تموم شده. صبح سهراب قبل رفتنش سر کار اول 4 تا باتری نو خرید و اونا رو تعویض کرد و به امید درست کار کردن اسباب بازی آراد رفت سر کار. آراد یه شبایی معلومه که با ذوق زیاد میخوابه مثل دیشب که بخاطر کادوش ذوق داشت واسه همینم خیلی زود بیدار میشه. تا بیدار شد رفت سراغ هلیکوپترش. اما بازم کار نکرد که نکرد. خب حالا منم دیگه ناراحت بودم که چرا اینطوری شد ؟؟؟ آراد اصرار داشت یه زنگ به مغازه بزنم و بگم اسباب بازی که بهمون دادن خرابه. من گفتم مامان شمارشو ندارم که. آراد گفت مامان رو پلاستیکش شمارشو نوشته. خودم میدونم. مونده بودم ار دقت آراد که دیشب که ما کادوشو دادیم نایلونش رو هم نگاه کرده بود و آرم (مهتاب) رو روی اون دیده بود. وقتی آوردش واسه من دیدم درست میگه شماره تلفن غرفه ی اسباب بازی روش درج شده بود. منهم زنگ زدم . فروشنده از اونطف خط بعد ار اینکه توضیحاتشو داد و دید من انجام دادم و هنوز کار نمیکنه گفت خانم بر دار بیار اینجا برات عوضش کنم. گفتم من از اراک پاشم بیام تا نزدیکای تهران که اسباب بازی و  عوض کنم؟ مگه میشه؟ ظهر به سهراب گفتم که جریان از چه قراره و فروشنده گفته بیار عوضش کنم. سهرابم خیلی جدی گفت خب میبریم عوض میکنیم. گفتم داری شوخی میکنی ؟ دیشب ساعت 9 شب از تهران اومدیم دوباره امروز بریم  که چی؟ اسباب بازی خریدیم واسه بچمون خرابه میخوایم عوض کنیم؟ دیونه شدی؟ اصلا نباید میخریدیم.گفت حالا که خریدیم. من دلم نمیاد آراد ناراحت بشه. ندیدی دیشب از دیدنش چطوری ذوق میکرد و بالا پایین میپرید؟ گفتم من ک نمیام. خلاصه بابا سهراب مصر بود که باید بریم. بالاخره منو هم راضی کردو عصر راه افتادیم. چون پنج شنبه بود سر راه یه سر رفتیم سر خاک عمه ی سهراب و فاتحه ای خوندیم و خاستیم بیایم که مادرشوهر و و یکی از عمه های آراد و  اونجا دیدم. داشتم فکر میکردم ما که داریم میریم تا قم. خوبه مادر و پدرِ بابا سهرابم با خودمون ببریم تا هم اونها قم زیارت کنند و هم ما اسباب بازیو عوض کنیم. هم رضایت آراد جلب میشه و هم ما یه ثوابی کردیم. میدونستم که اونها همیشه برای رفتن به زیارت آماده و پایه ان. تا پیشنهاد دادیم هم همونطور که فکر میکردم اونها هم با ما به راه افتادن و حالا 3 تا همسفر هم همراهمون بودن. بابا سهرابم از این کار بیشتر خوشحال بود . کلی کیف کرد که پدر و مادر و خواهرشو با خودمون زیارت میبریم. تو راه داستان راه افتادنمون به سمت قم رو تعریف کردم و کلی خندیدن و گفتن ایشاله بازم از این اسباب بازیا بخرید و بازم مارو با خودتون همراه کنید. سفر کوتاه و زیارتی سیاحتی شد و تو راه خوش گذشت و قم هم زیارت کردیم  و شام خوردیم و برگشتیم...آخر داستان اسباب بازی آراد خوب بود.... عکس این اسباب بازی پر ماجرا رو هم میتونید اینجا ببینید: