والا من خودم کلا با خرید ماهی برای عید و سفره هفت سین موافق نیستم. خب نگهداری از این بندگان خدا جا و مکان میخواد و رسیدگی و مراقبت هر روزه. اما قبل از نوروز 92 یه روز با مامان و بابا خیابون بودیم و آراد تشت های پر از ماهی قرمز رو کنار خیابون دید و خلاصه اصرار که براش ماهی بخرم و منهم مخالف و پدر بزرگا و مادربزرگا هم که کلا با درخواستهای نوه ها شون موافق ، خلاصه بابا اینا دوتا ماهی قرمز گلی برای آرادی ما خریدن و از اون روز به بعد ما کارمون شد توجه به ماهیها که نکنه بمیرن که آرادی گریه و زاری نکنه. نمیدونم از توجه ما بود یا از دل پاک آرادی که دوتا ماهی مون تا عید 93 نه تنها نمردن بلکه نمردن!!!!فکر کردین الان میگم یه بچه هم آوردن؟؟؟ نه بابا مگه فیلم هندیه!!! ما خودمون مستاجر به اونها هم گفتیم که هوای خودشونو داشته باشن و دست از پا خطا نکنن و فعلا احترامشونو دست خودشون نگه دارن و فعلا بچه مچه نیارن که مجبور میشیم جوابشون کنیم !!! روز قبل از شروع تعطیلات عید خانم بخشنده مربی پیش دبستانی آراد که همیشه لطفشون شامل حال ما و بقیه بچه ها میشد و فوق العاده خانم با سر وسوز و با محبتی بود و قبل از هر رویدادی اونو برای بچه ها موندگار و در ذهنشون ثبت میکرد، لطف کردن و یه تنگ ماهی کوچولو با یه ماهی قرمز فینقولی با یه هفت سین و خوراکی و کادو به همه بچه ها عیدی دادن. آراد هم اونروز کلی شاد و شنگول، ماهی کوچولوشو آورد و انداختش تو تنگ ماهی های بازمانده از سال قبل و گفت که تا حالا تو و بابا سهرابی تنها بودین ( منظورش به دو تا ماهی تو تنگ بود) حالا منم دیگه به دنیا اومدم. الان شدیم سه تا!!!!  نمیدونم بچه های بقیه دوستان هم اینطورن یا نه، ولی آرادی ما همه چیزو به شکل من و باباش و خودش میبینه. مثلا میوه میخریم سه تا شو میاره میذاره تو ظرف ، اونی که گرد تر از همه است منم ، اونی که از همه دراز تره باباشه و اونی که از همه کوچولو تره خودشه. برای وسایل خونه و گل و حتی این ماهی ها هم این داستان کاملا صدق میکنه. از اون به بعد ماهی چاق و قلمبه من بودم ( بهش میگفت مامان افسونی) . اون یکی ماهی کشیده تره بابا سهرابی بود و این ماهی جدید فینقول هم آرادی بود. آراد هم میرفت و میومد حواسش به این بود که حالا من زنده ام ؟ یا خودش ؟ یا باباش؟ هر کدوم هم که بیحال میشد یا زیاد میخورد آراد عکس العمل نشون میداد و مثلا میگفت: مامان افسونی امروز چقد گنده شدی، همش داری غذا میخوریا!!! خلاصه حکایتی داشتیم با این ماهیا... دیگه دردسرمون کم بود این فسقلی سوم هم بهشون اضافه شده بود و منم باید شیش دنگ حواسم بود  که نکنه خدای نکرده ماهی هامون بدون غذا بمونن یا آبشون کثیف بشه که بعدش داستانی داشتیم با آراد !!!!. به جان خودم انقدر که تو اسباب کشی تو فکر ماهی ها بودم به فکر وسایل خونه نبودم والا.... که نکنه بمیرن بیچاره بشیم!!! خلاصه این داستان ادامه داشت تا تابستون. طبق عادت همیشگی تو هفته یکی دوبار آب ماهی ها رو عوض میکردم و تو این فاصله اجازه میدادم توی سینک ظرفشویی یکی دو ساعت در فضای باز حالشو ببرن و دلشون باز بشه بعد دوباره میانداختمشون تو تنگ خودشون! یه روز ،  قبل از رفتن به پارک روبروی خونمون ماهی ها رو دوباره تو سینک گذاشتم. وقتی برگشتیم خونه با بابا سهراب همزمان رسیدیم. اومدم تو آشپزخونه و یه دفعه چشمم به ماهی ها افتاد که دیدم همون ماهی کوچولوی آراد مرده و اومده رو آب. چون انتظارش رو نداشتم یه دفعه بدون توجه به آراد داد زدم که : ای وای سهراب ماهی کوچولوئه مرده!!!!آقا ما اینو گفتیم... شما خودتون تصور کنید تبعاتش رو!!! آراد گریه میکرد مثل ابر بهار که (دور از جونش دور از جونش ) من مردم و اون ماهیه من بودم و از این حرفا.... وای خدا منم دیگه گریه ام گرفته بود. گفتم بابا بخاطر این چیزاست که بدم میاد جک و جونور تو خونه نگه دارم خب!!! سهراب هم کلی ناراحت شد و کلی به من با اشاره فهموند که کارم اشتباه بوده و باید بی سر و صدا اون ماهی رو کنار میذاشتم و یه دونه بجاش جایگزین میکردیم که این بچه اینطوری ناراحت نشه. آقا تو خونه حالی داشتیما!!! انگار دور از جونمون یه عزیزی مرده بود !!! آراد هم اصلا دست از گریه بر نمیداشت و منو مقصر میدونست که اونها رو به حال خودشون گذاشتم و رفتیم پارک. از اونجایی که بابا سهراب اصلا  تحمل ناراحتی و گریه آراد  و نداره تند و تند برای آروم کردنش میگفت : بابا جون اصلا ناراحت نباش الان میریم خیابون یکی دیگه از این ماهیا برات میخرم و منم هی حرص میخوردم که الان ماهی دیگه میخوایم چکار ...بذار اینا رو هم ببریم تو یه حوضی ردشون کنیم برن دیگه اعصاب خوردی هم نداشته باشیم. اما بابا جون اصلا گوشش بدهکار این حرفا نبود و بالاخره منو راضی کرد بریم براش ماهی بخریم. راضی شدن همانا  و تبدیل شدن یه ماهی 2000 تومنی به یه آکواریوم 200 هزار تومنی با چندتا ماهی همان!!!! خب دیگه ما اینیم دیگه ... همه جور توانایی داریم.... اصلن هم نذاشتیم آراد جون یه ذره جای خالی ماهی شون رو احساس کنند تازه اون دو تا ماهی پارسالمون هم بعد از مردن این ماهی کوچیکه ، عاقبت به خیر شدن و به جای تنگ سر از آکواریوم در آوردن!!! اینم آراد و آکواریومش

حالا فکر نکنید آکواریوم بدون ماهی خریدیما !!!! والا  ماهی داره ... زیادم داره ... اما خب خجالتین بنده های خدا تو عکس خودشونو نشون نمیدن... همش تو این خونه هه که داخل آکواریومه قایم میشن...