امسال قرار بود خرداد ماه  با خاله الهام اینا یه مسافرت بریم که در نهایت برنامه افتاد به اواخر خرداد ماه . یعنی من و آرادی و بابا و مامان و ساناز 27 خرداد  رفتیم تهران. مامان اینا که بخاطر خرید جهیزیه خاله ساناز میخواستن برن تهران من و آرادی هم که خسته شده بودیم میخواستیم یه کم  واسه عروسی خاله سانی خرید کنیم ، هم من برم دندونپزشکی و  هم بمونیم تا بابا سهراب جمعه بیاد تهران و با خاله الهام اینا بریم مسافرت. حال کنید برنامه های فشرده ی مامان افسونی رو..... حتمن همه ی دوستای گلم مسابقه ی فوتبال ایران و کره و صعود تیم ملی ایران به جام جهانی 2014 رو بیاد دارن دیگه .. من هم همون موقع با آرادی تهران بودم. صبح همون روز سه شنبه کل چیزهایی رو که برای خاله سانی میخاستیم بخریم از شوش خریدیم و بعد از ظهر برگشتیم خونه. خیلی وسیله های خاله سانی خوشگل شد. اصلا خرید واسه عروس و سیسمونی خیلی حال میده مخصوصن اگه واسه خواهر آدم باشه که دیگه چه شود.... خلاصه کلی ذوق هر تیکه از وسیله های خریداری شده رو کردیم و با هم گفتیم و خندیدیم.....

عصر با برد تیم ملی ایران خیابونهای تهران قیامتی بود. دوست خاله الهام هم زنگ زد و گفت با ماشین میاد دنبالمون که بریم دور بزنیم . آراد با مامان و بابا رفتند خونه ی دایی سعید پیش آرشا و من و الهام هم که نتونستیم به قرار دندون پزشکی من برسیم به خاطر اوج ترافیک و شلوغی شهر ،با خاله سمانه رفتیم بیرون و یه دور کوچولو زدیم. دیدن اونهمه جمعیت خوشحال که همه با هم برای عزت و سربلندی ایران فریاد میزدن و صدای آهنگ شاد ماشینهاشون و جیغ و فریاد و پرچم هایی که از تو ماشینها شون بیرون  آورده بودن حس خوبی بهم میداد. خیلی ها صورتهاشون رو نقاشی و خیلی ها  هم ماشینهاشون رو رنگی کرده بودن. صدای بوق ماشینها به نشانه ی شادی همه جا پر بود و اتفاقا برعکس همیشه اصلا هم آزار دهنده نبود . خیلی جالب بود که همین مردم که شاید تا 2 ساعت قبل اگه توی ترافیک میموندن کلی غر میزدن و یا اگه ماشینی جلوشون میپیچید با راننده ماشین خاطی دعوا میکردن ، حالا میدیدی که چقدر باظرفیت شده بودن و همه چیزو به خنده رد میکردن. بهم شیرینی تعارف میکردن ، تو صورت هم میخندیدن و به هم تبریک میگفتن و از کنار هم بودن کاملا لذت میبردن. خدایا شکرت... ایشالله این مردم همیشه اینطوری خندان و دلشاد و با گذشت باشن. ایشالله همیشه برای شادی کنار هم جمع بشن و با هم  بخندن  و برای هم آرزوهای خوب داشته باشن....

خب اینهمه گفتیم اما تنها حرفی که نزدیم مسافرت مون به شمال بود.  مامان اینا هم که خیالشون از بابت خرید جهیزیه کمی راحت شده بود چهارشنبه صبح برگشتند اراک. خب بابا سهرابی بخاطر کارهاش نتونست پنج شنبه بیاد تهران و شنبه اومد  و ما به اتفاق خاله الی اینا رفتیم به سمت انزلی. نیمه ی شعبان امسال رو ما تو انزلی بودیم . اینجا هم شور و حال دیگه ای برای این روز عزیز داشت. همه جا پر بود از بوی اسفند و توی گوشه گوشه ی شهر شربت نذری و شیرینی میدادن. وای که من چقدر نیمه شعبان رو دوست دارم. اتفاقا یه چیز جالب که تو انزلی دیدم اینکه اکثر جاها بخاطر گرمی هوا کیم و بستنی به مردم تعارف میکردن .... ما هم از این حال و هوا بی بهره نموندیم و حسابی شیرینی و کیم و شربت خوردیم و جای همگی دوستان رو خالی کردیم. از تالاب انزلی هم دیدن کردیم که گفتن امسال یه کم هوا نسبت به سال قبل همین موقع خنک تره و یکم دیرتر گلها درمیان  بهر حال متاسفانه گلهای نیلوفر آبی خوشگل تالاب رو ندیدیم اما خود تالاب انزلی دیدن داشت که ما هم لذت بردیم. همونطور که گفتم  انتظار هوای گرم و شرجی رو داشتیم اما خوشبختانه هوا بسیار عالی بود و آراد تا لحظه ی آخر از آبتنی دل نمی کند. چرا دروغ خود من  و بابا سهراب هم دست کمی از آراد  نداشتیم و چون به نیت آبتنی و شنا اومده بودیم شمال ویلامون رو هم خیلی نزدیک ساحل گرفتیم تا هر لحظه خواستیم بریم و سریع هم برگردیم خونه دوش بگیریم . به بازار انزلی هم سرزدیم . من عاشق بازارهای شمال هستم. بازار رشت.... بازار انزلی خیلی حال میده. کلی جای مامان رو خالی کردیم چون مامان خودش  اهل تالشه و میدونستیم چقدر دلش برای این حال و هوا و عطر تو بازار تنگ شده. واقعا یه عطر خاصی داره.... لذت این حال رو با خرید ماهی و  بادمجون برای میرزا قاسمی و پاچه باقالا و بوته های سیر و  پختنش تو ویلا و خوردن نهاری با این عطر و طعم لذت بخش کامل کردیم. جای همه ی دوستان که عاشق غذاهای شمالی هستند خالی . البته اینو بگم که اگه به میل من بود و من با سهراب تنها بودم اصلا حال درست کردن غذاهای شمالی رو نداشتم و چون عاشق خوردنشون هستم ، تو رستورانی، جایی اونها رو میخوردم  اما خب الهامه و کدبانویی اش دیگه... به مامانم برده ،کلاَ تر و فرزه ... سریع بامجونها رو رو آتیش کبابی کرد و تا سهراب و حمید ماهی رو پاک کنند و سرخ کنند  خاله الهام هم باقلا قاتوقش و میرزا قاسمی اش و پلو ی کته اش به راه بود. ... یه چیزی هم بگم از خرید ماهی. این دو تا باجناقها ترکونده بودن با اون ماهی خریدنشون و کلا فکر کنم تا هر وقت اسم ماهی خریدن تو شمال بیاد من و سهراب که حتمن یاد این ماهی که تو انزلی از بازار خریدیم میوفتیم.... اینهمه ماهی مدل به مدل تو این بازار بود  ما رفتیم سراغ ماهی کولی به اون کوچیکی که 2 کیلوش کلی ماهی بود ... البته ماهی خوش مزه ایه اما هم اندازه اش کوچیکه و هم پر استخونه و بنظر من وقتی سرخ میشه گوشت کمی داره بیشتر برشته اش حال میده  که همینطوری گاز بزنی و قرچ قوروچ کنه زیر دندونت نه واسه نهار .... البته بنظر من ها.... اما خب حال داد .... خیلی هم چسبید ... کلی هم خندیدیم و سر به سر حمید گذاشتیم که چطوری واسه خرید ماهی هول کرده بود  و حتی میخواست بخره ببره تهران.!!!!! برای آراد و آرمین  چون حدس میزدیم با ماهی مشکل داشته باشن جوجه اماده کبابی خریده بودیم که فکر کنم اونها حسابی حال کردن.... اما من و الهام بیشتر با غذاهای محلی خودمونو سیر کردیم تا با ماهی کولی..... یه شام هم تو انزلی خوردیم که مزه اش کلا همیشه به یادم میمونه و انهم کباب چنجه کنار خیابونش بود. یاول بگم که یه اختلاف دیگه ی انزلی با شهری مثل اراک اینه که اونجا خانمها خیلی خوش گردش تر هستند تا اینجا. مثلا ما تو اراک کلا زیاد خانمها تا دیروقت تو خیابونها با هم و بصورت گروهی دور نمیزنند . شاید هم میزنند من کم میبینم تو رو خدا یه وقت اراکی های عزیز دلگیر نشن  اما تو انزلی مثلا تو همین کبابی که ما رفتیم و صف عریض و طویلی برای کباب چنجه داشت و جای نشستنش هم در حد چند تا میز و صندلی بیرون مغازه بود بیشتر مشتریانش خانمهایی  بودند که با هم چند نفره اومده بودن کباب خوری!! حالا خیلی هم سنشون جوون و نوجوون نبود اما نشون میداد چقدر روحیه شون خوبه و دلهاشون شاده . البته اینهم باز نظر منه و امیدوارم کسی از حرفم ناراحت نشه که چرا در مورد ارکیها اینطوری نوشتم. من اون چیزی رو که دیدم تو اراک با اونجا مقایسه کردم.

بعد از 2 شب موندن تو انزلی ما یه سری هم به فومن و قلعه رودخان زدیم و برای شب رفتیم ماسوله. خیلی دلمون میخاست این شهر قشنگ رو ببینیم. اما فرصتش پیش نیومده بود. بهر حال فکر کنم اشتباهمون این بود که واسه شب رسیدیم ماسوله. بنظرم بهتر  بود روز میرسیدیم اونجا و بعد ار بازدید و گشت و گذار واسه شب بر میگشتیم به یه شهر دیگه. علتش این بود که انگار واسه شب موندن یه کم دلگیر بود. ضمن اینکه خونه یی هم که گرفتیم پر از پشه بود بهر حال بعد از رسیدن به ماسوله و گرفتن خونه و گذاشتن وسیله هامون تو خونه لباسهامون رو عوض کردیم و یه سر رفتیم تو شهر گشتی زدیم و با هم آش رشته و چایی خوردیم و برگشتیم که بخوابیم تا فردا تو روشنایی روز ماسوله رو بهتر ببینیم. من و آرمین اونشب حسابی خندیدیم چون خوابمون نمیبرد . البته آرادی هم از اونجا خوشش نیومده بود و مثل خاله الهامش غر میزد. همه جا ی این مسافرت هم عروسک " سیب سیبی" اش همراهش بود و تو بغلش گرفته بود . شب عروسک بغلش بود و گریه میکرد که من اینجا نمیخوابم اینجا آشغاله.... همیشه وقتی از یه جایی خوشش نیاد این کلمه رو استفاده میکنه. خلاصه کلی طفره زدم و سعی کردم تا جاشو براش دوست داشتنی کنم تا بخوابه. سهراب هم نسبتا زود خوابش برد اما من و آرمین جون میکندیم دیگه.... کلی طفره تقلا زدیم تا پشه بند ببندیم. حالا از یک طرف میبندیم از طرف دیگه در میره... با یه بدبختی پشه بند رو کشیدیم و بستیم و رفتیم زیر پشه بند جامون نمیشد. از طرفی هم برعکس انزلی و یا جاهای دیگه ماسوله حسابی سرد بود. من شب تا صبح یخ کردم انقدر خودم رو چسبونده بودم به آرادی تا گرمم بشه و بخوابم. خلاصه شبی بود. خیلی حال داد. فردا صبح بعد از یه صبحونه ی با حال جمع و جور کردیم و وسیله هامون رو بردیم تو ماشین که فاصلهی زیادی تا خونمون داشت. و بعد هم دور زدیم و اومدیم از ساختار طبقه ای ماسوله بازدید کردیم و عکس یادگاری انداختیم. یکی دو ساعت بعد تو راه برگشت بودیم. نهار رو توی جنگل سراوان خوردیم و مستقیم گوله کردیم به سمت تهران . ما از بویین زهرا انداختیم اومدیم اراک و دیگه تهران نرفتیم. مسافرت خوبی بود. آرمین بیشتر مسیر و تو ماشین ما بود و مدام با آراد با هم دعوا میکردن. آرمین میخندید که خاله اخلاق آراد و مامانم چقدر شبیه همه بیا من بشم پسر تو آراد و هم بده به مامانم . آراد هم از این حرف کلافه میشد و حسابی آرمین رو میزد و میگفت : برو دوسِت ندارم آرمین... این دوست ندارم آراد واسه خودش تکیه کلامیه ها... چون باید از زبون خدوش بشنوید تا باور کنید وقتی پشتش رو بهتون میکنه به نشانه ی قهر و اخمهاشو میکنه تو هم و میگه: دوست ندارم....اوم....".

این هم یه تعداد عکس مسافرت ما: ( عکس عروسک سیب سیبی آراد هم هست )

بقیه عکسها در ادامه مطلب:


ادامه مطلب ...